دورها
یک روز رفتم که لامپ کم مصرف بخرم.فروشنده پرسید:-آفتابی می خواهی یا مهتابی؟ پاسخ دادم:-آفتابی.
لامپ را خریدم وبه خانه آمدم.لامپ را سر جایش انداختم.وقتی که کلید برق را زدم حیرت زده به نور آن خیره شدم.نوری مرموز و افسونگر داشت.نه آفتابی بود و نه مهتابی.گویی نوری بود که از سیاره ای ناشناس و دوردست می تابید.افسون نور لامپ شدم و در افکاری رویایی و دور و دراز غوطه ور شدم.عصر بود.صدای اذان می آمدو من به بزرگی جهان و شکنندگی حیات انسان فکر می کردم.
حالا دیگر مدتهاست که عصرها با عجله خودم را به خانه می رسانم و آن لامپ را روشن می کنم و مسحور نور آن می شوم و به صدای اذان گوش می دهم و حس می کنم که به قول سهراب :دورها آوایی است که مرا می خواند...
اهر-10/2/87

