در يك لحظه سكوت ...
شايد
من تو را ديدم
در پژمردن گل سرخ
در غروب خورشيد!
لمس نمودم
در پلاسيدن يك ميوهء به،
احساس نمودم
در رخ رنگ باختهء مهتاب
در افسردن هر شمع گريان
در خاموشي هر فانوس گويا و خموش،
در چهرهء رنگ پريدهء تابلويي
در نگارخانهء سال!
تو كلمهء پاياني
نشسته در آخر فصل هر رماني،
تو نقطهء پاياني
براي هر شعر، غزل و موسيقي،
سقوط و رقص خاموش برگي
در سياهي شب سرد هر پائيز
دور از چشم هر ديّاري!
و نمي گويم سردي يخ
يا كه تاريكي شب
يا صداي شوم بوفي كور
يا اشك انساني بر سر گور!
قصّه ها گفتند
افسانه ها،
اي ساز بي صدا
اي رود يخ بستهء ابديت،
نه مادون قرمز
نه ماوراي بنفشي
تو همان بي رنگ بي رنگي،
نه سرّي
نه سردي!
تو خاموشي جاوداني
رها در ديار بي كرانهء زمان
فارغ از رنگ و صدا و بعدي!
نه تو را ديدم
نه نقاشي ات كردم
و نه لمس و احساس نمودم
اما چگونه بگويمت
من تو را
دريافته ام
در يك لحظه سكوت...!
تهران
24/8/73

