هویکو
[هایکو های ژاپنی هویکوهای ایرانی جواب های ، هوی است]
آب به درّه جاری می شود
دود چپق به آسمان
اما سنگ فلج شده؟
کو کودکی بازیگوش؟!.
نه برایم چایی می دهی
نه می گذاری سیگاری دود کنم
اما من در فکر شکار مگسی هستم
که شب خوابت را آشفته خواهد کرد.
تک درخت دشت
فرد گرا نبود
مقصّر پیرمرد مجرّدی بود
که او را آنجا کاشته بود.
آسمان اقیانوس
زمین کشتی
ماه فانوس
پرچم ها بادبانهای بر افراشته.
سکه ای از دستم می افتد
بر نمی دارم.
چهرهء خندان کودک یابنده!.
آزاد کنندهء ارواحم
روزی چند نخ دود می کنم؟!
عاشق عطش زنده نخواهد ماند.
دیشب به بالشم سپرده بودم
صبح سر ساعت 6 بیدارم کند.
بیدار نشده بودم
بالشم خوابش برده بود.
چراغ راهنمایی همهء چهارراه ها سبز سبز است.
شهر شهر آنارشیست ها!
در شهر عاقلان عارفی که به دنبال خود می گشت
دستگیر و به اتهام دیوانگی روانهء تیمارستان گشت.
بانویی به شهربانی مراجعه کرده و از سایهء خود که سایه به سایه با تعقیب او ایجاد مزاحمت می کرد شکایت نمود.
دنیا مزرعهء آخرت است .به فکر دفع آفات نباتات باشید.
چوپان راستگو چنان دروغ بزرگی را گفت که از ترس دروغی که خودش ساخته بود غش کرد...!
مطمئنا دوران پیری ما را از خطر جوانمرگ شدن نجات خواهدداد.
بهار تابستان شد و تابستان پاییز.پاییز زمستان شد و زمستان باز بهار.اما سال شد سالی دیگر.فصلها چرخ زمان و سالها پیکان آن.
1 آذر 83
اهر
در ماه كارناوال جوجه كلاغي جار زد:قار قار... برف سنگيني باريد و همهء گنجشكها كفن پوش شدند.
هر راهي آغازي و پاياني دارد.آن چه راهي است كه پاياني ندارد؟
سرانجام بر صليب زمان با سه عقربهء ساعت و دقيقه و ثانيه مصلوب خواهيم شد.
در درياي نيستي قايقرانان مردگانند.
براي سايه چه فرقي مي كند كه سرخ پوشيده باشي يا آبي؟
آفتاب در دريا غروب مي كند اما هرگز خيس نمي شود.
در سايهء تو نشسته ام .آفتاب را از من دريغ كرده اي چه باك.
بسيارند كساني كه هنوز نمي دانند چرا سارا انار دارد اما دارا انار ندارد.
پرنده اي كه رفت پيامش اين بود: همگي رفتني هستيم.
گلي زيبا در باغ ديدم.من نچيدم تا ديگران هم از بو و زيبايي آن لذت ببرند.ديگري چيد.(ابله)
یکی بود یکی نبود.یکی نبود هیچکس نبود.
من آن ابر بی بخارم که از آسمان شهر شما گذشتم.دخترکان سیاه چشم تشنهء باران بودند و من قطره ای هم نباریدم.
تو روبروی آینه بر لبهایت روژ لب مالیدی و برای همیشه رفتی. و من سالهاست که بوسه می زنم آینه را...!
باران بارید دیشب/کتاب شعری خیس شد/صبحدم گلی شاداب و سرخ قدبرافراشت.
رودخانه رودخانه را می برد و مرا در آیینه ها ثانیه ها.
روبروی آینه بودم گرم گفتگو/شمع خاموش شد /و من تنها ماندم و خاموش...!
از زندگی جا ماندم/زندگی از من جا نماند.
آیینه را تا نشکنی هرگز نگردی چند و چون.
کوه را روی کوه هم اگر بگذاری باز کوه می شود.
این همه شورش دریا علیه ساحل/ و باز دریا دریا، ساحل ساحل آرامش.
باران بارید/من خیس شدم/سایه ام خیس نشد.
داود اهری

