مسافر هیچستان
از صدای بوق پیام کوتاه بیدار شدم.چراغ را روشن نمودم.پیام این بود:من گشته ام نبود .تو دیگر نگرد نیست!
بیرون در خیابان صدای بارش باران می آمد.به تابلوی روی دیوار نگاهی انداختم.پیرمرد همچنان در ساحل زیر نور مهتاب نشسته بود و سیگاری روشن میان انگشتانش به دریا چشم دوخته بود.مطلع شعرم در ذهنم انعکاس یافت: بر ساحل بحر فنا من تا به کی؟
خیلی وقت است که باران نباریده بود و این باران بهاری در شیروانی بام خانه ضرباهنگی را می نواخت که روحم را نوازش می کرد.رختخواب را مرتب کردم و شروع به ورزش یوگا نمودم.آهنگ دیگری نیاز نداشتم.صدای نم نم باران بهترین موسیقی بود.بعد آن آرامش گریز پا به سراغم آمد.چراغ را خاموش کردم و در رختخواب دراز کشیدم.
باران همچنان می بارید.بعد پیرمرد در برابر دیدگانم ظاهر شد.با کلاه و پالتو و کت و شلوار و عصا به دست.لاغر و متوسط اندام با چشمانی لوچ که نمی دانستی به تو نگاه می کند یا به جای دیگری می نگرد.
در قهوه خانه ای که عصرها معمولا برای نوشیدن چایی می روم اغلب او را می بینم.ساکت نشسته، عصا میان پاهایش، سیگار ی بر لب و استکانی چایی که میل می کند.با هیچ کس حرفی نمی زند.آرام می آید و آرام می رود.در شهر جایی او را ندیده ام .یکی دوبار جلو ادارهء دارایی او را دیده ام که به دیوار تکیه داده و سیگار می کشید.هفتاد هشتاد سالی دارد اما سالم است.اولین باری که او را دیدم با خود گفتم: مسافر هیچستان.چرا او را به این نام خواندم.مگر به سن و سال است؟همهء ما مسافریم. اما هیچستان نام محلی بود که در آن شب انتحار از خود به یادداشت گذاشته بودم...
یکی دوبار نزدیکم نشسته است.سعی کرده ام با او صحبتی را شروع بکنم اما هر بار پشیمان شده ام.راجع به چه موضوعی باید با او صحبت بکنم؟او که اصلا خیال گفتگو با کسی را ندارد.در دنیای خودش راحت و آسوده است.مثل سایه ای سبکبال می آید و می رود.در کف ندارد سنگ او ، با کس ندارد جنگ او، با کس نگیرد تنگ او،او سرخوش است چون گلستان...
آخ باران!این باران شبانهء بهاری اندیشه های تاریکم را می شوید.بعد از آن انتحار نافرجام تولدی دیگر یافتم. دیگر عجله ای برای رفتن به هیچستان را ندارم.اما خواب مرا به آنجا نزدیک می کند.میل عجیبی به خواب دارم.در خواب فقط یک قدم تا آنجا باقی است.خواب خواهر مرگ است.
از رفتن هیچ هراسی ندارم.آنچه فکرم را ناراحت می کند فکر آینده در همین زندگی روزمره و مشکلات و مسائل و بیماریهایی است که به سراغم خواهد آمد و مرا به درد و رنج گرفتار خواهد کرد.اما خودم را راضی کرده ام.زندگی همین است که هست. با همهء دلخوشی ها و ناراحتی هایش.باران امشب چه خوب می بارد.رفته رفته خواب چشمانم را فرا می گیرد.
***
بعد از ظهر به پارک می روم.محل پیاده روی من خلوت است.بالا و پایین می روم.اندیشه های دیشب را به یاد می آورم و یاد پیرمرد می افتم.نه! اوتنها سوژه نیست.ما هیچکدام برای نوشتن سوژه نیستیم.بلکه همهء ما سوژه هستیم.من نباید آرامش درون او را به هم بزنم.او نیز کاری با من ندارد.ما در شهر و در وطن خویش غریب هستیم.ما در این دنیا غریب هستیم.از هیچستان کسی بر نمی گردد که با خود پیامی بیاورد و آنجا کسی نیست که ما به او پیامی ارسال کنیم.هر چه هست اینجاست.به دوست خود جواب پیام کوتاه دیشب را ارسال می کنم:گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان.ما را تمام لذت هستی به جست و جوست.پویندگی تمامی معنای زندگی است.هرگز نگرد نیست سزاوار مرد نیست.(1)
باید پارک را ترک کنم.دقایقی دیگر زاغها و کلاغ ها با هیاهو ی خود خلوت پارک را به هم خواهند زد.وقتی آنها می آیند من باید که بروم.
***
عصر در قهوه خانه نشسته بودم.روی میز حساب قهوه چی گلهای داوودی گذاشته بودند.اولین چایی را خورده بودم که مسافر هیچستان آمد و خاموش در کنارم نشست و سیگاری روشن کرد. من نیز سیگاری روشن نمودم.دود سیگارهای ما انگار در هیچستان در هم می آمیخت .اما ما دو تن هنوز زنده بودیم.چقدر لذت بخش است چایی خوردن.
یاد یک هایکوی ژاپنی افتادم:هیچ کدام حرفی نزدند.نه میزبان ، نه میهمان و نه گلهای داوودی...
بلند شدم و قهوه خانه را ترک کردم.
اهر-19/1/88
داود اهری
(1) متن پیام کوتاه شبانه و پاسخ آن در اصل بخشی از شعری است از زنده یاد فریدون مشیری ، شاعر بزرگ.

