مرا با کلاغها تنها بگذارید.
عصر بود که معصومه زنگ زد و گفت: کلاغه نیست.ناپدید شده.همه جا را خوب دنبالش گشتم اما نبود.فقط سه تا از پرهایش در حیاط جا مانده است.واقعا جایش خالی است به او عادت کرده بودم.
گفتم:نگران نباش.حتما دیگر بالش خوب شده و پریده و رفته یا اینکه امروز که خانه نبودی یا پرندهء بزرگی شکارش کرده یا شاید گربه ای او را خورده است.ولی دیدم چون ناراحت است تأکید کردم که حتما پریده و رفته است.
این کلاغ حدود شش ماه بود که میهمان معصومه بود.کلاغ زبر و زرنگ بود اما نمی توانست پرواز کند.معصومه حتی از غذای خودش به او می داد.می گفت تا صدای قار قار درمی آورده می آمده نزدیکش و وقتی صدای پرندگان را می شنیده به آنها به آسمان نگاه می کرده است.در سرمای زمستان معصومه او را در دالان جای می داد و با اینکه دالان را کثیف می کرد با این حال دلش به حالش می سوخت و دالان را می شست و تمیز می کرد.تازگی ها پرهای تازه ای در آورده بود.
فروردین و اوایل اردیبهشت ماه زمان لانه سازی کلاغهاست.به پارک که می رفتم سر و صدای آنها را می شنیدم که در بالای درختان تقلا می کردند و بر سر تصاحب لانه و جفت با هم نزاع می کردند.این ماهها زمان جفت گیری آنها هم هست.رقابت ها شدید است.معصومه می گفت کلاغش ماده است چون کلاغی می آمده و روی کلاغ او می نشسته است.
امروزها بطور عجیبی روی کلاغها به اصطلاح زوم کرده ام.همه اش فکر کلاغها هستم.صدای قار قارشان احساسات عجیب و غریبی را در من بیدار می کند.با اینکه از دوران کودکی خاطرهء خوشی از کلاغ ندارم و هنگام گرفتن جوجه ها یشان از روی زمین کله ام را با نوک زده و زخمی کرده با این حال از کلاغها خوشم می آید. و آن روزی که سر به سر کلاغی گذاشتم و در بالای برج برفی آزادی که توی حوض خالی حیاطمان درست کرده بودم لانه ای درست کرده و دو سنگ سفید به شکل تخم مرغ گذاشته بودم که در حیاط دیدم کلاغی در پشت بام منتظر من است تا من بروم و او بیاید و تخم مرغها را بشکند و بخورد.که به اتاقم رفتم و از پنجره دیدم کلاغه آمد و به دو تخم مرغ سنگی نوک زد و ناامیدانه پر کشید و رفت.آن روز که جوجه کلاغها را از حیاط خانهء دوستم گرفته بودم به مدت چند روز تا از خانه بیرون می آمدم کلاغه که سر کوچه بالای تیر چراغ برق می نشست مثل هواپیمای جنگی از بالای سرم رد می شد و می خواست با نوکش سرم را زخمی بکند.
چند روز پیش در بارهء این خاطرهء دوران کودکی و داستان دیگری با نام آوارهء دشت لئیلان که قبلا نوشته بودم با دوستم در پارک در محلی که معمولاً پیاده روی می کنم داشتم صحبت می کردم.صدای قار قار کلاغها از بالای درختان به گوش می رسید.به دوستم گفتم که زندگی حیوانات واقعاً خیلی اسرار آمیز است.آنها که از غریزه کور کورانه پیروی می کنند .چطور لانه درست می کنند.تخم می گذارند .از جوجه هایشان مواظبت می کنند و به آنها غذا می دهند و بزرگشان می کنندو بر سر این کار چه تلاش و تقلٌایی که نمی کنند و در برابر دیگران می ایستند و دفاع می کنند.به دوستم گفتم وقتی در بارهء فیزیک و نجوم فکر می کنم فکر دیگری دارم و وقتی در بارهء غریزه و زندگی حیوانات فکر می کنم افکار دیگری پیدا می کنم.چطور این تجربیات نسل به نسل به این کلاغها رسیده است و اولین کلاغها چطور این چیزها را یاد گرفتند؟!
***
در قهوه خانه نشسته بودم که دو نفر از دوستانم آمدند و نزدیک هم نشستیم.این روزها همه جا صحبت از سریال جومونگ و فوتبال و سیاست است.خیلی ها دیگر زحمت تفکٌر را به خودشان نمی دهند.همه دنبال اسطوره های جدید سیاست و ستاره های سینما و خوانندگان هستند.آموزشی در کار نیست و بر سر این کار چه وقت و انرژی که صرف نمی کنند.راجع به خدا و مذهب این فرهنگ باستانی بشرهم برخوردشان احساساتی و سطحی است و زحمت مطالعه را به خودشان نمی دهند.
دوستم که مسن تر از دیگری بود پرسید: چه خبر؟ گفتم در فکر نوشتن داستانی با عنوان مرا با کلاغها تنها بگذارید هستم.بعد آنجا را ترک کردم.
***
چندین روز بود فکرم مشغول کلاغها بودو بخصوص در بارهء غریزهء طبیعی در حیوانات فکر می کردم.به یاد شبهایی افتادم که در زمستان صدای کلاغها از میان شاخه های درختان توی خانه به گوش می رسید و صدای قار قار آنها شبیه ناله بود و از شکارچیان که جان آنها را می گرفتند چقدر ناراحت و عصبانی بودم.
امروز دوباره با دوستم در همان محل همیشگی در پارک قدم می زدیم.دوستم گفت با تفکٌر در بارهء غریزهء طبیعی حیوانات ما به وجود نیروی برتری پی می بریم که عامل و آفرینندهء کلٌ این پدیده هاست.
من باز مثل آن روز به دوستم گفتم که درست است و وقتی در این باره فکر می کنم به فکر او نزدیک می شوم.اما این غریزه از طریق ژن ها طی میلیونها سال نسل به نسل به موجودات امروزی رسیده است و کلٌ تجربیٌات نسلهای گذشته است.زمانی بوده که هیچ موجود زنده ای در کرهء زمین وجود نداشته است.بعد موجودات ابتدایی و خیلی ساده طیٌ میلیونها سال درآب دریاها بوجود آمده و سپس تکامل موجودات شروع شده است.اگر شرایط زمین مساعد نبود شاید اصلا موجود زنده ای بر روی کرهء زمین بوجود نمی آمد و تکامل هم قوانین خودش را دارد و دیگر دوران شاید تغییرات کمٌی به سر رسیده و تغییرات کیفی در طبیعت رخ می دهدو مثلا در انسان این تکامل در مغز و آگاهی روی می دهد.
دوستم به سخنانم گوش می داد.دوباره گفتم این همه کاستی ها و تصادف و احتمالات در طبیعت است و نویسنده ای گفته که پیدایش انسان یک تصادف بیولوژیکی است و شاید تمام موجودات کنونی به وجود می آمدند و انسانی به وجود نمی آمد.
***
امروز عصرکه معصومه زنگ زد و خبر ناپدید شدن کلاغه را داد شب خوابم نبرد و سرانجام بلند شده و خودکار و کاغذ برداشته و شروع به نوشتن کردم.عنوانی که انتخاب کردم همانی بود که به دوستم گفته بودم.
هنوز آن دو تا تخم مرغ سنگی را به یادگار از کلاغ پیش خود نگاه داشته ام.
اهر-8/2/88
داود اهری
+ نوشته شده توسط داود اهری در جمعه یکم خرداد 1388 و ساعت
2:11 |