آدمی را عشق تا منزل رسیدن راه شد
وندر این ره هر که نابیناست اندر چاه شد
هر کسی از سر عشق آگاه شد گمراه شد.
داود اهری
|
از شراب آفتابی خاک همچون ماه شد
آدمی را عشق تا منزل رسیدن راه شد وندر این ره هر که نابیناست اندر چاه شد هر کسی از سر عشق آگاه شد گمراه شد. داود اهری + نوشته شده توسط داود اهری در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت
0:30 |
زنبور ز شهد گل بسی کام بگیرد
یاری که به یاری برسد جام بگیرد از روشنی مهر زمین فام بگیرد رودی که به دریا رسد آرام بگیرد. داود اهری + نوشته شده توسط داود اهری در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت
0:26 |
تردید پنجره ای رو به طلوع پنجره ای رو به غروب فانوس ماه بالای درگاهم شوق آواز در گلوگاهم پشت کدامین پنجره ایستاده ام؟!
پنجره ای رو به دریا پنجره ای رو به صحرا هم آهنگ با شباهنگ کاروانی در گذر از پاییز و حنجره ای در شوق آواز پای کدامین پنجره در انتظارم کدامین پنجره را باید که بگشایم؟!
اهر-7/3/87 + نوشته شده توسط داود اهری در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت
0:22 |
تحریم
مهتاب را به تو نمی دهم ماهیتابه درست کنی شامگاه را به تو نمی دهم شام درست کنی آفتاب را به تو نمی دهم آفتابه درست کنی
آسمان را به تو نخواهم داد ریسمان درست کنی زمین را به تو نخواهم داد زندان درست کنی تو آدمیزاده ای و از پستان مادر شیر خام مکیده ای...!
اهر-20/3/87 + نوشته شده توسط داود اهری در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت
0:20 |
بمان! گفتی بیا آمدم.اوایل همه چیز تازگی داشت.همه چیز به چشمانم تازه و نو می آمد.می گشتم و کنجکاو بودم.می خندیدم وبه همه جا سرک می کشیدم همه چیز را می بوییدم.از هر چمنی گلی می چیدم و از هر چشمه ای آب زلالی می نوشیدم.پروانه ها را دنبال می کردم.کتاب می خواندم و ترانه می خواندم و بهار بود و من جوان بودم.خسته نمی شدم.خام بودم و بی تجربه.کسانی را رودررویم قرار دادی و من تجربه ها آموختم.تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت. خزان با خمیازه از راه رسید.چون برگ درختی زرد شدم.افسردم و دیگر از شکوه بهاری نشانی نماند.شکوه و شکایت و گلایه کردم.گفتم می روم.من پرستوی مهاجر هستم. گفتی بمان.گفتم می روم.من مال خاک دیگری هستم.در اینجا ریشه ام می خشکد.در یک روز پاییزی حسرت را در چشمانت دیدم.گفتی برو! خسته و بیمار پر کشیدم.با امید بازگشت دوباره.در راه گریستم و احساس کردم که دیگر هرگز تو را نخواهم دید.به دیار خود خودم را رساندم.با هزاران سؤال بی پاسخ.بیمار بودم.افسرده و دلتنگ بودم.من آخر به دیدن چشمانت عادتی دیرینه داشتم.بارها بر زمین افتادم اما برخاستم.خواندم و خواندم و پاسخ پرسش هایم را یافتم.با امیدی دوباره خواستم به دیدنت بیایم اماهمهء راهها بسته بود.قصد جان خود کردم بارها.سرانجام خسته شدم.خواندم و خواندم و نوشتم و نوشتم.دیگر تسلیم سرنوشتم.تصویرت همیشه در برابر دیدگانم .و خاطرات آن روزها که دمساز لحظات بیقراری من هستند.کاش می کشتی مرا هرگز نمی کردی ولم...!دوست داشتم حالا با این افکار تازه پیشت بودم و از نعمت دیدارت بهره مند می شدم.اما افسوس و صد افسوس که گذشته ها هرگز تکرار نمی شوند.و اکنون سر نوشت است که بر در می کوبد و مرا فرا می خواند...
اهر-6/4/88 داود اهری + نوشته شده توسط داود اهری در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت
0:17 |
|
|