بمان!
گفتی بیا آمدم.اوایل همه چیز تازگی داشت.همه چیز به چشمانم تازه و نو می آمد.می گشتم و کنجکاو بودم.می خندیدم وبه همه جا سرک می کشیدم همه چیز را می بوییدم.از هر چمنی گلی می چیدم و از هر چشمه ای آب زلالی می نوشیدم.پروانه ها را دنبال می کردم.کتاب می خواندم و ترانه می خواندم و بهار بود و من جوان بودم.خسته نمی شدم.خام بودم و بی تجربه.کسانی را رودررویم قرار دادی و من تجربه ها آموختم.تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
خزان با خمیازه از راه رسید.چون برگ درختی زرد شدم.افسردم و دیگر از شکوه بهاری نشانی نماند.شکوه و شکایت و گلایه کردم.گفتم می روم.من پرستوی مهاجر هستم.
گفتی بمان.گفتم می روم.من مال خاک دیگری هستم.در اینجا ریشه ام می خشکد.در یک روز پاییزی حسرت را در چشمانت دیدم.گفتی برو!
خسته و بیمار پر کشیدم.با امید بازگشت دوباره.در راه گریستم و احساس کردم که دیگر هرگز تو را نخواهم دید.به دیار خود خودم را رساندم.با هزاران سؤال بی پاسخ.بیمار بودم.افسرده و دلتنگ بودم.من آخر به دیدن چشمانت عادتی دیرینه داشتم.بارها بر زمین افتادم اما برخاستم.خواندم و خواندم و پاسخ پرسش هایم را یافتم.با امیدی دوباره خواستم به دیدنت بیایم اماهمهء راهها بسته بود.قصد جان خود کردم بارها.سرانجام خسته شدم.خواندم و خواندم و نوشتم و نوشتم.دیگر تسلیم سرنوشتم.تصویرت همیشه در برابر دیدگانم .و خاطرات آن روزها که دمساز لحظات بیقراری من هستند.کاش می کشتی مرا هرگز نمی کردی ولم...!دوست داشتم حالا با این افکار تازه پیشت بودم و از نعمت دیدارت بهره مند می شدم.اما افسوس و صد افسوس که گذشته ها هرگز تکرار نمی شوند.و اکنون سر نوشت است که بر در می کوبد و مرا فرا می خواند...
اهر-6/4/88
داود اهری

