بخش پاياني: اين كهنه كتاب
ديشب مه شيري رنگ جنگل را فرا گرفته بود .تا پاسي از شب هنوز نخوابيده بودم و به صداي جريان رودخانهء كوچك و بازي باد با شاخه ها و برگ هاي درختان گوش سپرده بودم.
صبح زودتر از همه بيدار شدم.سرسبزي و طراوت جنگل ، آبي آسمان صاف و خنكي نسيم.كنار رودخانه رفتم.دست و صورتي شستم.برگ سبزي كندم. روي كندهء درختي نشستم و به صداي زمزمهء آب گوش دادم و در رنگ برگ خيره شدم.
زمان جاري بود . بي اختيار خاطرهء آن روز عصر كه سر مزار يكي از دوستان رفته بودم ، يادم آمد كه مصرعي از قطعه شعري در گوشم طنين مي انداخت و به شدت انعكاس مي يافت:
- ... باز آمدنت نيست چو رفتي رفتي ... (خيّام)
و امروز صدايي در گوشم پچپچه مي كند:
- بيش از يكبار نمي توان در آب يك رودخانه شنا كرد!(هراكليتوس)
برگ سبز را در رودخانه مي اندازم.آب آن را با خود مي برد.به نزديك اجاق سنگي برمي گردم.كنار اجاق مي نشينم.هنوز از آتش ديشب در اجاق مانده.چند شاخهء خشك در اجاق مي گذارم و فوت مي كنم.شعله از چوب هاي خشكيده زبانه مي كشد.خيره در شعلهء آتش با خودم گفتگو مي كنم:
- عقل بشر اين را مي پذيرد كه از هيچ چيزي بوجود نمي آيد و علم هم مي گويد كه چيزي نابود نمي شود بلكه از شكلي به شكل ديگر در مي آيد و خلأ هم نسبي است و آنجا كه فيزيك و فلسفه از در صلح و آشتي درمي آينددرمي يابيم كه دنياي بزرگ ازلي و ابدي است و ما از اوّل و آخر آن چيزي نمي دانيم چرا كه اصلا نمي توان براي آن شروع و پاياني تصور كرد و به قولي اوّل و آخر اين كهنه كتاب افتاده است و ما در مقطعي از زمان فقط برگ هايي از اين كتاب دنيا را ورق مي زنيم و به ياري انديشه و علم گوشه هايي از قوانين و تاريخچهء تكوين و تكامل را در مي يابيم و انديشه و علم انساني و عرصه و افق تخيل را پاياني متصور نيست . پس با اندوخته اي از دانش و تجربه ، با بالهاي پرنده اي به نام خيال ، گاهي گشتي در عالم مي زنيم و پروازي مي كنيم.
***
تا دنيا بوده، ما بوده ايم .در دنياي بزرگ در سيّاره اي چون چشم فرو بستيم ، در سيّارهء ديگري چشم مي گشائيم و پيوسته هستيم، فقط مكانها فرق مي كنند ولي يكي هستند.حالا اينجا تا همين لحظه از گذشتهء خود خبر داريم،از آينده در اينجا و در بيشمار كرات ديگر بي خبر هستيم.تنها آن دقايق واپسين كه چشمانمان را مي خواهيم ببنديم ، مي توانيم بگوييم كه كلّ گذشتهء ما چه بوده است و باز زندگي ما در مقاطعي مختلف از سنّ مان در كرات ديگر ادامه دارد.
فكر جاودانگي در انسان هيچ هم بعيد نيست.ما هر روز شاهد يا شنوندهء خبر مرگ ديگران هستيم ولي در دل ما هميشه نور اميدي جاودانه مي درخشد و نمي توانيم بپذيريم كه ما هم روزي براي هميشه چشم فرو خواهيم بست.
البته در سيّاره اي كه ما چشم فرو مي بنديم ، روان و كالبد ما را طبيعت بيجان در آغوش مي گيرد،ولي ما فنا ناپذيريم ، نمونه هاي بيشمار از لحظات سراسر زندگي ما در بيشمار سيّارات ديگر دنياي بزرگ هست و ادامه پيدا مي كند و دنيا باقي هست و ما هستيم.
اگر ما جاودانه فقط در يك سيّاره زندگي را ادامه مي داديم ، شايد زندگي برايمان خسته كننده و تحمّل ناپذير مي شد و شايد به جاي يافتن راههايي براي زنده ماندن ، در جستجوي راههايي براي پايان دادن به آن برمي آمديم ، ولي سنّ محدود ما در سيّاره اي و تكرار آن در سيّارات بيشمار ديگر و از طرفي اطلاع ما از اين مسئله ،آن دلزدگي را از بين مي برد ، ولي در اين كرهء خاكي هم تا قرن ها انسانهاي بزرگ با هنر و اكتشافات علمي و قهرماني و فداكاري خود در ياد و دل انسانها باقي مي مانند.
وقتي مسئلهء جاودانگي روح و جسممان را در دنياي بزرگ دانستيم، ديگر آن يأس و دلمردگي كه در انسانهايي وجود دارد به اميد و شور و شوق تبديل مي شود و آرزوي آن شاعر بزرگ برآورده مي شود كه با حسرت مي گفت:
-... كاش از پس صد هزار سال از دل خاك
چون سبزه اميد بردميدن بودي. (خيّام)
و اين اميد ما را به كجاها كه نمي برد.
ولي قبول و پذيرش جبر طبيعي ، ما را به قبول سرنوشتي كه زادهء مجموعهء عوامل طبيعي و اجتماعي است وادار مي كند و ما را انساني قانع و صبور بار مي آورد و در سختي ها و مصيبت هاي بزرگ خودمان را نمي بازيم و در پيروزي ها و موفقيّت هاي بزرگ هم مغرور نمي شويم.آنچه قرار است بشود خواهد شد و ما و اعمالمان محصول مجموعهء عواملي است كه در مورد ديگران هم به نوع ديگري صدق مي كند و عمل مي كند.
و اين راز را در طبيعت ، تنها انسان و باز هم انسان مي تواند بفهمد و تصوّر بكند.مغز و شعور انسان در طبيعت بسيار فراتر از ديگر موجودات است و طبيعت با عقل و احساسات انساني هر كدام از ما گويي خود را مي شناسد و درك مي كند.
از قبل طرحي ريخته نشده ، برنامه اي نوشته نشده است، سير حوادث و اتّفاقات و مجموعهء آنها كار خود را مي كند و ما انسانها روي اين كرهء خاكي شايد شب هاي زيادي به سوسوي ستارگان آسمان چشم دوخته و با آن شاعر بزرگ سروده ايم:
قلب من هنوز همراه دورترين ستارگان عالم مي تپد. (ناظم حكمت)
و ما در سيّاراتي به نام زمين سالهاست كه چشم فرو بسته ايم، هنوز سالها زمان لازم است كه به دنيا بيائيم و سالهاست كه در سيّارات بي شماري زندگي مي كنيم و ...
آتش اجاق ديريست كه خاموش شده است.دوباره به كنار رودخانهء كوچك مي روم،خيره در جريان آب ، من هم با خود زمزمه مي كنم:
-اينجا در اين كرهء خاكي ، آري بيش از يكبار نمي توان در آب يك رودخانه شنا كرد، اما در كرات بيشمار دنياهاي كوچك دنياي بزرگ چطور؟
دوباره آبي به دست و صورتم مي زنم.خنكي آب ، شادابي وصف ناپذيري برايم به ارمغان مي آورد.شادمان در حالي كه آهنگي را با دهانم سوت مي زنم سبزه ها را تماشا مي كنم و برميگردم.
بايد دوستانم را بيدار كنم...!
داود اهري
اهر- 3/5/77
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۸۵ ساعت 0:11 توسط داود اهری
|