کوچ
كوچ
پهنهء درياي بي كرانه!
فصل خزان بي صدا رسيده،
باز
بر لب دريا نشسته چلچله اي منتظر به راه
پشت سرش خاطرات كوچ،
در دل او نيست بيم هيچ،
ديده افق هاي دوردست
در هيجاني كه داشت در همه ايّام ناشنيده!
قصّهء شيرين بازگشت
مي دهدش بر دلش چه گرم
شور دگرباره ناگزير!
حال
اختر شب يك به يك زراه
آمده با ماه چلچراغ
نغمهء دريا و رقص نور،
كوچ
كوچ،
كوچ پرستوي بي قرار
تا به افق هاي دور دست...!
اهر-21/3/77
در این وبلاگ شما شعرها مقالات و داستانهای کوتاه از داود اهری را می خوانید.نقل مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده آزاد می باشد.