آهنگ زندگي
خوانندهء اين نوشته نبايد از مطالبي كه در آن عنوان مي شود وحشتي داشته باشد.در حقيقت نويسندهء اين مطالب مي خواهد ذهن خواننده را روشن سازد و به تخيّل وادارد.بعد از خواندن مطالب، خواننده خود آزاد است كه در بارهء تخيّل نويسنده داوري نموده و آنچه را كه شايد دور از واقعيّت مي نمايد قبول نداشته باشد.
***
وقتي كه از هستي صحبت مي كنيم همهء دنيا با عظمتش در برابر ديدگانمان مجسم مي شود.از كهكشانها ، ستارگان و سيّارات گرفته تا اين كرهء خاكي كه چند ميليارد انسان و از جمله حيوانات ، گياهان و درختان گوناگون ،اقيانوسها ،درياها ، درياچه ها ، كوهها، دشتها،صحراها، شهرها، روستاها ،... تا اين شهري كه در آن زندگي مي كنيم،با خانه ها، خيابانها، ادارات، پاركها... و همين خانه اي كه مثلا من امشب در اتاقي از آن پشت ميز نشسته ام و دارم اين مطالب را مي نويسم، همه از صداي تيك تاك ساعت ديواري تا ضرباهنگ قلب من گواهي از هستي و زندگي مي دهند و زندگي با همهء سختي ها ،دردها و مرارتهايش براي ما شيرين است ،اما تلاش ما براي آگاهي و گريز از ناداني شيرينتر است.
گفتيم از هستي صحبت مي كنيم.وقتي كلمهء هستي را عنوان مي كنيم ناخودآگاه نيستي در برابرآن مي نشيند و مثل رازي ناگشوده ذهن ما را به خود مشغول مي كند.آيا دنياي نيستي ، دنيايي جدا از اين دنياي بزرگ است يا اينكه فقط شكل و سازمان گسيخته اي از هستي است و اصلا شكلي از هستي است يا مثل اينكه با انگشت شكلي را در فضا ترسيم كنيم و اين شكل وجود خارجي نداشته باشد.
زماني كه مرگ را چهره اي از نيستي تصوّر مي كنيم داوري ما در بارهء آن چه شكلي است؟ آيا مرگ كلمهء وحشتناكي است؟
چون بيماري ، درد، زخم، خون ، جان كندن، قبر تنگ و تاريك را ديده ايم و صداي زاري ، گريه و شيون را شنيده ايم ، آنهارا نشانه هايي از مرگ تصوّر كرده ايم.آيا مرگ اسكلتي است كه از ما بر جاي مي ماند يا بدني است كه بر آن كرم ها مي لولند.
اين ها تصويرهايي هستند كه ذهن ما را منحرف مي سازند.چيزي كه من را تعريف و مشخّص مي سازد و هويّت مي بخشد تصاوير، اطّلاعات، خاطرات، تجربيّات و احساسات گوناگون سالهاي طولاني است كه در ميلياردها سلّول عصبي مغز ما ذخيره شده.آنچه هويّت ما را مشخّص مي سازد و ما از خودمان شناخت پيدا مي كنيم ، مغز ماست.ما هستيم تا زماني كه آن چند ميليارد سلول عصبي مغز ، بودن ما را به ما اعلام مي كنند.
با مرگ سلول هاي عصبي مغز و گسيختن اطّلاعات ذخيره شده در آن ، زندگي و هستي ما به پايان مي رسد و بعد از آن ديگر هيچ حسّي ، هيچ دردي و هيچ وحشتي مفهومي ندارد و مرگ مرگ است.
پس نبايد از مرگ هراسي داشت.هراس ما از درد، بيماري و غيره نبايد باعث شود تا ما از خود مرگ بهراسيم و از آن چهره اي وحشتناك ترسيم كنيم.
و تمامي مرگ ها ، مرگ مغزي است.با مرگ مغز ، مرگ واقعي انسان آغاز مي شود.
نه! از مرگ نهراسيم.مرگ چيزي بي معني است.صفتي به آن نسبت ندهيم.مرگ، مرگ است.رهايي از رنج بار هستي، آرامش بدون حسّ جاودانگي.اما اين آرامش جاودانگي در قاموس ما به دردمان نمي خورد وقتي نمي توانيم آن را حسّ كنيم.
نه ! از مرگ نهراسيم .اگر محتويّات ضبط شدهء مغز ما به مغز ديگر يا به مغز الكترونيكي هوشمندي كپي و ضبط گردد، ما هنوز زنده ايم ، اگر چه جسم ما به مشتي خاك و خاكستر تبديل شده باشد، اگر چه بر شناسنامهء ما مهر مرگ خورده باشد.به شرطي كه بتوانيم در آن مغز الكترونيكي خودمان را بشناسيم.
تصوّر كنيد آن وقت به دنيا چگونه فكر خواهيم كردو در مورد هستي و نيستي قضاوت و داوري ما چگونه خواهد بود؟اگر روزي چنان اتّفاقي برايمان افتاد اصلا نهراسيم .آن روز فقط احساس خواهيم كرد و زندگي ما كاملا حسّي خواهد بود و شبيه به زندگي قبلي مان نخواهد بود.
چيزي را نخواهيم چشيد ، نخواهيم شنيد،نخواهيم ديد، لمس نخواهيم كرد،نخواهيم بوييد، چون ديگر جسمي نداريم ،گوش ، بيني ، چشم ... مغز، هيچ چيزي نخواهيم داشت ، اما همه چيز را حسّ خواهيم كرد ،خواهيم شنيد، خواهيم ديد، خواهيم بوييد، لمس خواهيم كرد، خواهيم چشيد، فكر خواهيم كرد، رويا خواهيم ديد، موسيقي، فيلم، تئاتر،اپرا ، باله...غذاهاي گوناگون، شنا در دريا،حمّام آفتاب،كوهنوردي... هر كاري را كه در اين دنيا مي توانستيم و نمي توانستيم، كاملا حسّ خواهيم كرد كه انجام مي دهيم، عين آنكه واقعا اتفاق مي افتد.
چه دنياي عجيبي خواهد بود.اين ها فقط گوشهء كوچكي از كلّ توانايي هاي ماست كه در اختيارمان قرار خواهند گذاشت.مطالعه، ورزش، تفكّر، بازي، تفريح، آموزش، همفكري،گفتگو، مهرباني ، عشق... كار، استراحت، خواب، رويا.
شكل دوم زندگي ، زندگي حسّي پس از مرگ كه عنوان كرديم آيا حقيقت دارد؟
من نيز نمي دانم.اما تخيّلات انسان روزي واقعيّت پيدا مي كند.نه از مرگ بترسيم و نه نااميد باشيم.براي چنين روزي هميشه خودمان را آماده نگاه داريم و تلاش كنيم ما نيز در اين ابتكار و پيروزي بزرگ انسانها سهمي داشته باشيم.
در آن صورت با توجه به اعمال زندگي واقعي و قبلي ما، مي توانند ما را تنبيه كنند، شكنجه بدهند... و مي توانند به ما محبت كنند، مهرباني كنند، عشق بورزند.
مي توانند به ما نفرت بورزند، عذابمان دهند، در آتش بسوزانند... مي توانند با بوي گل سرخ بيدارمان كنند.
با دلداري زيبا در باغ و بوستان، در جنگل، كنار دريا، در هواپيما، سفينه هاي فضايي، بر قلّهء كوه اورست، در خياباني در پاريس، عدن، هاوانا، در هر جايي كه بخواهيم مي توانيم با هم باشيم، صحبت كنيم، درد دل كنيم، عشق بورزيم و به زيباترين ترانه هاي زندگي گوش بسپاريم.به آرزوهايمان برسيم و آرزوهاي تازه كنيم.
ناديده ها را ببينيم،نشنيده ها را بشنويم،هر چيزي را كه حسّ و تجربه نكرده ايم احساس كنيم.حتي پرنده اي باشيم و در فصل هاي چهارگانهء سال كوچ كنيم،از بهاري به بهاري ديگر و به سرزميني ديگر سر بزنيم.
پس در هر عقيده و مذهبي كه هستيم، انسان باشيم.دنياي بعد از مرگ فيزيكي ما در گرو اعمال اين دنياي ماست.عاقل باشيم.
شبكهء جهاني مغزها در اين دنيا واقعيّت پيدا خواهد كردو همچنين شبكهء جهاني بين مغز مردگان و زندگان. عجب دنيايي خواهد بود دنيايي كه در حال شكل گيري است و عقل كلّ حاصل جمع تمامي مغزها خواهد بودو بر تمامي اذهان حكمفرمائي خواهد كرد.بر روي كرهء آبي ، انقلاب، جنگ، خونريزي، فقر، ناداني... رخت خواهد بست.حق به حقدار خواهد رسيد ، عدالت ، برابري و تفاهم واقعيّت پيدا خواهد نمود.نابينايان خواهند ديد، ناشنوايان خواهند شنيد، افليج ها راه خواهند رفت، زشتها احساس زيبايي خواهند نمود، بيماران ناعلاج احساس سلامتي و تندرستي خواهند كرد، پيرها جوان خواهند شد... ناكامان به كام خواهند رسيد ... و زيبايي به جهان حكمفرمائي خواهد كرد و بهار واقعي و جاويدان زمين از راه فرا خواهد رسيد و همدلي بين تمامي قلب ها گل خواهد داد و بهار مانند يك روح واحد در تمامي انسان ها به زندگي و حيات ادامه خواهد داد...!
داود اهري
اهر- 28/9/80
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۸۵ ساعت 23:5 توسط داود اهری
|