دریا
با خود گفت: چقدر دریا را دوست دارم.آنشب که خواب دیدم باز هم کنار دریا آمده ام ودریا خشکیده و ماهی ها مرده اند از خواب که پریدم چقدر ناراحت شدم. پارسال هم اینجا که آمدم شب دریا توفانی بود.تا صبح صدای امواج متلاطم دریا می آمدکه با شدّت به صخره های ساحل می خوردند.صبح بودکه دریا آرام گرفت.آنشب تا صبح افکار ناراحت کننده از همه جا هجوم آورده بودندو من غرق اندوه و افسردگی بودم.تمام خاطرات تلخ زندگیم یادم می افتادو از زندگی بیزار شده بودم.با دریا گفتگو می کردم.دریا هم ناراحت و عصبانی بود.جواب های سربالا می داد.مرا از خود می راند.مرا که اینهمه دوستش دارم .حرف های یأس آمیزش مرا بیشتر آزار می داد.آنشب تا صبح نخوابیدم و مسافرخانه را به قصد شهرمان ترک کردم.اما امشب دریا آرام است.گویا رویای شیرینی می بیندو موجهای کوچکش در زیر نور ماه برق می زنند. رنگش افسون کننده است.آرام آرام است.مثل زنی است که تازه از زایمان فارغ شده وبا مهربانی به چهرهء نوزاد خود نگاه می کند.
نگاه خود را از شیشهء پنجره به سوی رختخوابش بر گرداند.خود را برای خواب آماده کرد.چراغ را خاموش کردو در رختخواب دراز کشید.در افکار خود غوطه ور شد.یاد سالهایی افتاد که تابستان ها سه چهار روزی اینجا می آمد.راه درازی بود اما به عشق دیدن دریا می آمد.دریا او را به اوج می برد. زیباترین احساسات و تخیّلاتش مجال بروز پیدا می کردندو او افکارش را با شعر و داستان و مقاله بیان می کرد و بدست دوستانش می رسانید...
خواب چشمانش را ربود.همانطور در اتاق روی تختخواب دراز کشیده بود و از پشت شیشهء پنجره زنی را می دید که با او گفتگو می کرد:
-پایان راه کجاست؟
-کسی نمی داند.
-لذت در رسیدن است؟
-نه. در آرزوی رسیدن و نرسیدن که چون در عطش رسیدن می- سوزیم وقتی می رسیم عطش گریز دامانمان را می گیرد.آرزوها هر قدر دورتر بهتر.اما پایان راه، پایان راه است .مثل خوابی که نه رویایی و نه بیداری دارد.بقیه هر چه گفتند و هر که گفته چرند است.
-و عشق؟
-تجربه باید کرد.باید دید که چگونه متحوّل می شویم و چشم دل باز می شودو در همه چیز عاشقانه می نگریم.
-زندگی ؟
-زندگی جواب زندگی است.محکومیم.ناخواسته.زندگی ارزش اینهمه رنج بردن را دارد.لذّت زندگی در آفریدن ، رنج بردن و عشق ورزیدن است .
-کی تو را دوباره خواهم دید؟
-هیچ وقت.اما من همیشه در کنارت خواهم بود.
به چهرهء زن دوباره نگریست.اشکهایش زیر مهتاب مثل دانه های الماس می درخشید.دستش را به رسم خداحافظی تکان داد.باگیسوان پریشانش نسیم ملایمی بازی می کردو چهرهء زیبایش رفته رفته از شیشه ء پنجره دور و دورتر می شد.صدای امواج آرام دریا به گوش می رسید...
از خواب بیدار شد.
***
از آنشب خاطره انگیز سالها سپری شده و او دیگر روی دریا را ندیده است .اما هر وقت به یاد دریا می افتد دریا با موجهایش در گوشش پچپچه می کند و او آرام می گیردو بی اختیار قطره اشکی از چشمش فرو می ریزد...
اهر-84
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۸۵ ساعت 0:6 توسط داود اهری
|