کی به کیه

                                        کی به کیه

 

کرگدن دیگه نباید خطر کنی

تو شب یلدا را باید سحر کنی.

کرگدن چشاتو ببند

همه رو ندیده بگیر،

کرگدن گوشاتو بگیر

همه رو نشنیده بگیر.

کرگدن تو باید تنها سفر کنی

از فهم حقیقت دروغ حذر کنی.

دو باضافهء سه اگه شده هشت

کی به کیه؟!

خورشید پشت کوه غروب سالها بستریه

میون سیاه و سفید رنگ خاکستریه.

 

کرگدن اشکاتو پاک کن

کرگدن اخماتو وا کن ...!

 

                                                            اهر 7/8/83

عبور

به حسن دولتی

در واپسين شب سال

آبي ماه بر روي برف

رد پايي هيچ پيدا نبود.

و گوزن زخمي

در هراسي هول انگيز از صياد

پشت پرچين سكوت

دلواپس مكثي كرد.

آنسوتر

آبي ماه بر روي برف

رد پايي هيچ پيدا نبود.

صيد خسته

در عبوري از روي نياز

رد پايي بر جاي گذاشت...

جنگل خفته هياهوي نكرد!

اهر

15/2/80

سفر زمستانی

                                                  سفر زمستاني

            قدم زنان وارد پارك شديم.سكوت بين ما حاكم بود.از چند پلّه اي پايين آمده وارد پارك كوچك شديم.پارك خلوت خلوت بود.نور پريدهء خورشيد كه مي رفت غروب كند بصورت انوار نارنجي رنگ از لابه لاي شاخه هاي عريان درختان ديده مي شد.هميشه دوست داشتيم هنگام سرما اينجا قدم بزنيم و روي نيمكت ها ننشينيم.

            پارك كوچك را دور زنان با هم گفتگو مي كرديم.صداي قارقار كلاغها به گوش مي رسيد.در راه كه مي آمديم صحبت هاي روزهاي گذشته را در ذهنم مرور مي كردم.از اوّلين گام رسيدن به حقيقت و آن شك و ترديد و انكار تا رسيدن به يقين. و اين كه ما نيروهايمان چقدر زياد شده :

چشمان ما با تلسكوپ فضائي هابل تا اعماق فضا نفوذ كرده وبا ميكروسكوپ تا ژرفاي كوچكترين ذرات ماده را كاويده است.حافطه ما چقدر افزايش يافته و سرعت محاسبه و دقّت عمل ما چقدر بيشتر شده است .در يك كلام نيروي آفرينش و تخريب ما در طول تاريخ كرهء زمين سابقه نداشته است.

و يك نوع زيبايي دل انگيز در آفريده هاي بشر امروزي كاملا مشهود است.كوچك و كوچكتر، زيبا و زيباتر ، در عوض كارآتر و قويتر و با اين سرعتي كه اختراعات پيش گرفته است در دهه هاي آينده شاهد چه پديده هاي شگرفي خواهيم بود.

ادامهء صحبت هايمان به خاطرم مي آمد.از عرفان گفتگو كرده بوديم. عرفاني كه در گذشته در يك برهه از بروز خشونت به داد روشنفكران رسيد و از معنا و مفهوم عرفان و اينكه بدينوسيله به دنبال چه چيزي هستيم و اصولا راه و شيوهء درست رسيدن كدام است.

همانطور كه داشتيم قدم مي زديم دوست من صحبت را شروع كرد، اما صحبت و گفتگوي او برايم تازگي داشت.از عرفان علمي گفتگو مي كرد .اينكه با دور ريختن تمامي اوهام  و خرافات و با بهره گيري از خلاصه و عصارهء علوم زمانه تازه ما در اول راه قرار مي گيريم و شروع به تفكر مي كنيم .شيوه اي كاملا عقلاني و به دور از احساسات كور و پيشداوريهاي معمول اعصار گذشته. تازه آيا ما شهامت آن را خواهيم داشت كه بدور از منافع شخصي و اجتماعي خود حقيقت را پذيرا باشيم و آن را به گوش ديگران هم برسانيم.

گفتگوي ما ادامه داشت .گاهي سؤالهاي كوچكي از او مي كردم و او تمامي صحبتش پيرامون موضوع بود.

هوا رفته رفته تاريكتر و سردتر مي شد.چراغهاي پارك از مدّتي پيش روشن شده بود.توافق كرديم به خانه برگرديم.در زير نور زرد چراغي به چهره اش دقيق شدم.آيا او اين شيوه را تجربه كرده بود و بويي از آن حقيقت بزرگ برده بود؟

متوجّه نگاهم شد اما در سيمايش آن جواب قاطع را دريافتم و ديگر حرفي نزدم .آري بايد خودم تجربه مي كردم.

انديشيدم او فردا به سفري دور و دراز خواهد رفت. روزي كه برگردد او نيز به چهرهء من نگاه كرده و بدون صحبت و نياز به كلامي ، چشمهاي ما شروع به سخن گفتن خواهد كرد.

 

                                                                             داود اهري

                                                                          اهر- 12/9/83 

 

با برف ها می رقصیم

                                              

                 با برف ها مي رقصيم

            بعد از صبحانه لباس هايم را پوشيدم.همينكه خواستم از پلّه ها پايين بروم مادر با صداي بلند گفت:

            -كتابخانه مي خواهي بروي كارت عضويّتت يادت نرود.

            تعجّب كردم.در اين باره حرفي به مادر نزده بودم.با دهان باز برگشتم .يادم افتاد كارتم را فراموش كرده ام بردارم.كارت را برداشتم و از پلّه ها پايين رفتم.به مادر چيزي نگفتم.از خانه زدم بيرون.

            با اشارهء دستم تاكسي توقّف كرد.راننده با صداي گوشخراشي گفت:

            -كتابخانه مي خواهيد برويد سوار شويد.

            از تعجّب داشتم شاخ درمي آوردم.در را آهسته باز كردم و سوار شدم اما به آقاي راننده چيزي نگفتم.

            در كتابخانه مسئول جواني كه پشت پيشخوان ايستاده بود همينكه مرا ديد خنديد و گفت:

            -خيلي خوش آمديد.لطفا كارت.كتاب دكتر ژيواگو را مي خواهيد.كمي صبر كنيد الان برايتان مي آورم.

            با چشمان گشاده نگاهش كردم.كارتم را دادم.جرأت نداشتم سؤالي بكنم.از كجا فهميده بود كه من آمده ام همان كتاب را امانت بگيرم.

            بعد از چند دقيقه كتاب در دست برگشت.در كارت بزرگ چيزهايي را يادداشت كردو  كتاب را به من داد.

            از كتابخانه بيرون آمدم.با خود گفتم نكند عقربهء ساعتها امروز برعكس مي گردندو يا زمين جهت حركتش عوض شده است.مثل آدمهاي رواني كتاب در بغل پياده به طرف پارك به راه افتادم.مي خواستم كمي پياده روي هم بكنم.روبروي تنها سينماي هميشه بستهء شهرمان يك دوست قديمي داشت از كنارم مي گذشت.به چهرهء همديگر نگاهي كرديم.دست داديم.بعد از سلام و عليك گفت:

            -داريد پارك تشريف مي بريد.مزاحمتان نباشم.

            با تعجّب به صورتش نگاه كردم و از او جدا شدم.برف شروع به باريدن كرده بود.دانه هاي سفيد برف رقص كنان روي سر و صورتم مي نشستند.

            رهگذري از روبرو مي آمد.نزديكم كه رسيد توقّف كرد و از من پرسيد:

            -آقا ساعت چند است؟آه ببخشيد نبايد اين سؤال را از شما مي كردم.شما ديگر خيلي وقت است كه ساعت همراه خودتان نداريد.

            به راهم ادامه دادم .سر چهارراه پيرمردي روي چرخ دستي لبو مي فروخت.از لبوهاي زرد و سرخ بخار بلند مي شد.با خودم گفتم بهتر است نيم كيلو لبو بخرم.نزديك پيرمرد كه رسيدم قاه قاه شروع به خنديدن كردوآهسته در گوشم گفت:

            -چرا نيم كيلو؟بگذار يك كيلو برات بكشم.لبوهايم داغ و شيرين هستند.نگران نباش توي كيسه فريزر مي گذارم.

            پول يك كيلو لبو را پرداختم.كيسه فريزر در دست و كتاب در بغل بالاخره به پارك رسيدم.با خود گفتم كاش روزنامه آورده بودم تا روي نيمكت بگذارم و رويش بنشينم.مردي روزنامه در دست مي گذشت.برگشت رو به من كرد و گفت:

            -بله روزنامه با خودتان نياورده ايد.بگيريد.من خوانده امش.مي توانيد روي نيمكت بگذاريد و رويش بنشينيد.

            با تعجّب روزنامه را گرفتم و از او تشكر كردم.

            پسر و دختر جواني داشتند پارك را ترك مي كردند.دختر به پسر مي گفت:

            -درسته.همينطوره.عصر واقعا جديد.كار تمام شده است...!

            روي نيمكت روي روزنامه نشسته بودم.برف آرام آرام مي باريد.كلاغي بطور خنده داري قار قار مي كرد.

            بلند شدم.راهي را انتخاب كردم كه زودتر به خانه برسم.برف همچنان مي باريد.

           

            در را باز كرده از پلّه ها بالا رفتم.مادر داشت با خانمي صحبت مي كرد.شنيدم كه مي گفت:

            -همان ضرب المثل قديمي:دل به دل راه دارد.حالا ديگر واقعا راه دارد...!

            صداي خنده شان بلند شد.برگشتم.از پلّه ها سريع پايين مي رفتم.اما گويي پلّه ها پاياني نداشتند.كتاب و كيسه فريزر را دور انداختم.همينطوري كه از پلّه ها پايين مي رفتم گرمم شده بود.يكي يكي لباسهايم را در مي آوردم.عرق از چهار ستون بدنم مي ريخت.پلّه ها تمامي نداشتند...

***

            صداي مادر بيدارم كرد.نفس نفس مي زدم.خواب عجيبي ديده بودم.بلند شدم.

            بعد از خوردن صبحانه لباسهايم را پوشيدم.همينكه خواستم از پلّه ها پايين بروم مادر با صداي بلند گفت:

            -كتابخانه مي خواهي بروي كارت عضويّتت يادت نرود.

            و من اصلا تعجّبي نكردم.

            رانندهء تاكسي، مسئول كتابخانه، دوست قديمي ،رهگذر، پيرمرد لبوفروش، مرد روزنامه به دست و آن دختر و پسري كه همين الان پارك را ترك كردند همان حرفها را زدند.

            در پارك روي نيمكتي روي روزنامه نشسته ام .كيسهء فريزر با يك كيلو لبو و كتاب دكتر ژيواگو همراهم هستند.برف آرام آرام مي بارد.

            كلاغي بطور خنده داري قار قار مي كند .فقط من جرأت ندارم به خانه مان برگردم.

            اما بي اختيار بلند مي شوم تا راهي را انتخاب كنم كه زودتر به خانه برسم.برف همچنان مي بارد...!

 

                                                              اهر- 26/11/80 داود اهري

 

 

تنگ غروب

                    تنگ غروب

            امروز روز جمعه است.از دلتنگي از خانه زدم بيرون.پارك شهر شلوغ بود.يك بستني خريدم.تا روي نيمكت نشستم او را در نزديكي ام ديدم.صدايش زدم.سيگاري در دستش بود.آمد و كنارم نشست.سيگارش را با فندكم روشن كردم.پاي راستش را با حالتي اندوهناك به زمين مي كوبيد.بستني تعارفش كردم.بستني را گرفت انداخت زير پايش و له كرد.سپس خاموش بلند شد و رفت.در حالي كه مي ديدمش كه باز هم پايش را به زمين مي كوبيد.بلند شدم رفتم و بستني ديگري گرفتم.

            از پارك آمدم بيرون.در انتهاي كوچه جايي كه رديف خانه ها تمام مي شد ايستادم.در پايين در زمين نسبتا  بزرگي كشتزار ذرّت ديده مي شد.بالاتر از آن قبرستان قديمي كه به رديف خانه هاي آنسو ختم مي شد.امسال يكبار در اوايل بهار كه اينجا آمده بودم گوسفندها علف هاي تازه سبز شدهء قبرستان را چرا مي كردند.

            آفتاب مي رفت كه غروب بكند.غروب آفتاب را خيلي دوست  دارم اما معمولا هميشه در محل ديگري به انتظار غروب مي نشينم و خيلي وقت است كه دريافته ام آفتاب هرگز در يك جا غروب نمي كند و طلوعش هم همينطور است.

            نگاهم را از سبزي كشتزار ذرّت به خانه هاي آنسوي قبرستان قديمي مي دوزم.بعد از انقلاب در همان محل بود كه به خانوادهء دوستم خانهء كوچكي را به رايگان واگذار كردند.سالها بعد آن خانه را فروخته و در نهايت از تهران سر در آورده بودند.دوستم همكلاسي و يار و ياور دوران انقلابم بود.چند سال پيش چندين بار او را عمل جرّاحي كرده بودند.بعد از سالها يكي دو بار با هم ديدار كرده بوديم.تا اينكه شنيدم در حين آخرين عمل ،در بيهوشي كامل درگذشته بود.غير از اندوه از دست دادن يك دوست عزيز تا مدتها به نحوهء مرگ او فكر مي كردم و درك درست و روشني از آن ماجرا نداشتم.تا اينكه پارسال گذر من هم به اتاق عمل جرّاحي افتاد.

            چون اولين بار بود در طول زندگيم با اين مسئله روبرو شده بودم خواه ناخواه در ته دلم دلهرهء گنگ و ناشناخته اي داشتم.اما نه بيهوش شدنم را فهميدم و نه در طي مدت بيهوشي كامل آنچه را كه روي داده بود.حتي مثل خواب هم نبود كه رويايي داشته باشد.از زمان بيهوشي تا لحظه اي كه با هذيان گويي كم كم به هوش آمدم هيچ چيزي هيچ احساسي را به خاطر نمي آوردم و برايم فرقي نمي كرد آن دورهء بيهوشي يك ساعت يا سالها طول بكشد ويا حتي بيدار شدني در پي نداشته باشد.

            چند نفر از دوستانم هم همان بيماري و درد مرا داشتند و همواره در بارهء آن حرف مي زدند اما من حرفي نمي زدم.بعد از عمل موضوع را به آنها گفتم .تعجب كردند.از بيماري من خبر نداشتند.با خنده گفتم:-ما حرف نمي زنيم عمل مي كنيم و عمل جرّاحي هيچ ترسي ندارد.

            به دوستانم گفتم كه اين عمل تجربهء بزرگي براي من بود.من مرگ را تجربه كرده بودم.ديگر هراسي از مرگ نداشتم.البته مرگ بدون درد، مرگ در عالم بي خبري كه از درد گريزانم.

            آفتاب پشت كوهها غروب كرده، افق به رنگ سرخ گراييده .آنسوي كشتزار ذرّت قبرستان قديمي و خانه ها در برابر ديدگانم هستند.به شهر برمي گردم.

            در خيابان آهنگ يك ترانهء قديمي در ذهنم نواخته مي شود.تصوير دوستم در برابر ديدگانم جان مي گيرد.شروع به زمزمهء ترانه مي كنم:توي قاب خيس اين پنجره ها/عكسي از جمعهء غمگين مي بينم/چه سياه به تنش رخت عزا/تو چشاش ابراي سنگين مي بينم/داره از ابر سياه...!

            هوا تاريك شده.ناخودآگاه دلم مي خواهد من هم پايم را به زمين بكوبم.زمين مقصّر است.نيست ؟پس مقصّر كيست؟ساعت چند است؟چه فرقي مي كند من كه خيلي وقت است ساعت مچي ام را دور انداخته ام.هوا تاريك شده و امروز روز جمعه است.يك جمعهء غمگين...!

                                   

                                                                            اهر-21/5/79        داود اهري