آوا
آوا
دیشب مثل شبهای گذشته خودش را به بخش شرقی بقعه و خلوت پارک رسانده بود.آنجا در آرامش کامل زیر نور مات چراغهای رنگی پارک در خود فرو می رفت.زمان مفهوم خودش را از دست می داد و او خود را در سیاره ای غریب و مرموز تصور می کرد که گویی در گذشته آنجا را بارها دیده بود.فکرش کاملا متمرکز می شد و حسی رمانتیک و رخوتناک در تمام تار و پود وجودش بیدار می شد.دقایق زیادی مات و متحیر به آنجا خیره شده و در آنجا قدم زده بود.
امروز چهلمین روز اقامت او در این شهر کوچک بود.این چند روز اخیر برخلاف روزهای گذشته که سرگرم تماشای دیدنی های شهربود حسی تازه در او بیدار شده بود.کارهایی بود که باید انجام می داد.به بانک سرزده و حسابش را بسته بود.به چندین نفر نامه نوشته و پست کرده بود.به سوپر مارکت نزدیک مسافرخانهء محل اقامتش رفته و از صاحب آن به خاطر عصبانیت بی جایش عذر خواهی نموده بود.چند روز بود سیگار را ترک کرده و با خود می گفت چرا این تصمیم را زودتر نگرفته است.به سلمانی رفته ،اصلاح کرده و تمامی بدهی خود به مسافرخانه را تا صبح فردا پرداخته بود.
بعد از خواب سبک بعد از ظهر مدتی در شهر قدم زد.از هر جایی خاطره ای با خود همراه داشت.عصر خودش را به پارک رساند و باز در خنکای بخش خلوت پارک برای آخرین بار در افکار خود غوطه ور شد.دلش نمی آمد این شهر ، بخصوص این پارک را برای همیشه ترک کند.مدتی خاموش ایستاد.دلهرهءشیرینی داشت.گویی می رفت که کاری غیرمنتظره را برای اولین بار تجربه کند.تا پاسی از شب آنجا بود و سپس از پارک خداحافظی کرده و خودش را به مسافرخانه رساند.دوش گرفت و شام مختصری خورد.رخت هایش را در حمام شست و در تراس پهن کرد تا فردا خشک شود.حتی یک لباس کثیف و نشسته نباید در چمدانش می ماند.سپس وسایل خود را مرتب کرد و در چمدان جا داد.پیراهن سفید و اطو خورده اش را دم دست گذاشت تا فردا صبح بپوشد.روبروی آینه ایستاده و به چهرهء خستهء خود خیره ماند.زیر لب بخشی از یک شعر را زمزمه کرد:...بوی هجرت می آید.بالش من پر آواز پر چلچله هاست...!
دندانهایش را مسواک زد و روی تختخواب دراز کشید.چراغ همچنان روشن مانده بود.خاطرات خود را مرور کرد.گاهی می خندید و گاهی ناراحت می شد.به حافظهء خود فشار آورد که مبادا کاری مانده که انجامش نداده و فراموش کرده باشد.خیالش راحت شد.پیش از آنکه خواب چشمانش را پر کند باز به خلوت پارک فکر کرد .کسی از میان سایه روشن و از پشت درختان او را به سوی خویش فرا می خواند.سعی کرد آن آوا را بشنود.شبیه موسیقی بود و از اعماق بر می آمد.تبسمی کرد و خواب چشمانش را ربود.
***
صبح مسافر برای همیشه شهر را ترک کرده بود و شباهنگام در بخش شرقی و خلوت پارک کس دیگری به نور مات چراغ های رنگی پارک خیره مانده و گوشش به دنبال آوایی بود که از اعماق بر می آمد و او را به سوی خویش فرا می خواند...!
داود اهری
اهر-4/5/86
در این وبلاگ شما شعرها مقالات و داستانهای کوتاه از داود اهری را می خوانید.نقل مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده آزاد می باشد.