ساعت سه و هشت دقیقه
ساعت سه و هشت دقیقه
صدام حسین را به خواب دیدم
که با اسلحه مرا تعقیب
و به سویم شلیک می کرد
و من نیز به سویش
شلیک می کردم.
از خواب بیدار شدم
صدای شلیک گلوله ای آمد از خیابان
و صدای زوزه و ناله ی فرو خورده ای.
از کرکره ی پنجره با هراس سرک کشیدم
کامیونی ایستاده بود
و در آنسوی خیابان سگی خون آلود
روی جدول اوفتاده بود
دو نفر جسدش را روی جسد های دیگر انداختند
و کامیون به راه افتاد
خون سرخ سگ روی جدول , در روشنایی چراغ دیده می شد.
ساعت سه و هشت دقیقه بود.
می گویند سگ اولین رفیق انسان بوده.
ته لیوانی چایی سرد خوردم و
سیگاری کشیدم.
روی میز را نگاه کردم:
در گلدان شیشه ای
گل رز با سرخی تمام خودنمایی می کرد
اما گل مریم پژمرده و پلاسیده بود
گلهایی که تو برای روز تولدم آورده بودی.
آب کدر گلدان را عوض کردم.
داشتم می نوشتم که
از دوردست باز صدای شلیک آمد
و باز سگی ولگرد...
در این شب سرد زمستانی.
من از کودکی از سگ هراس داشته ام
از دیدن خون هراس داشته ام...!
اهر-6/12/86
در این وبلاگ شما شعرها مقالات و داستانهای کوتاه از داود اهری را می خوانید.نقل مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده آزاد می باشد.