اولین روز مدرسه

                                                     اوّلين روز مدرسه

            روز اول پاييز است.مدارس باز شده است.من هم اولين بار است كه به دبستان آمده و در حياط كيف به دست ايستاده ام.

            حياط دبستان خيلي شلوغ است و سر و صداي بچه ها از دوردست ها هم شنيده مي شود.

            كريم از دور ايستاده و مرا نگاه مي كند.چند روزي است كه با هم قهريم.ناگهان زنبوري گوشم را نيش مي زند.شروع مي كنم به گريه كردن.كريم صداي گريهء مرا شنيده بطرفم مي آيد و از من مي پرسد:

            -التماس نمي كنم،التماس نمي كنم،چه شده؟!

            من يك دست در گوشم، گريه ام را قطع كرده و به او مي گويم:

            -التماس نمي كنم، التماس نمي كنم، مثل اينكه گوشم را زنبور نيش زده!

            او كمي فكر مي كند.سپس با خوشحالي مي گويد:

            -التماس نمي كنم، التماس نمي كنم، برو به آقا ناظم بگو.

            نگاه مي كنم.آقا ناظم خطكش چوبي در دست ،در جلو درب دبستان ايستاده است.مي روم و به آقا ناظم مي گويم:

            -آقا، اجازه! گوشم را زنبور نيش زده.

            آقا ناظم خنده كنان در حالي كه خطكش توي دستش را به دست ديگرش مي زند ، مي گويد:

            -برو اونو بگير بيار تا ادبش كنم.

            سپس من در حياط دنبال زنبور مي گردم.

 

                                                                                        اهر-16/2/77

زاغها و کلاغها

                                                    زاغها و كلاغها

            در حياط ايستاده ام.داخل حوض به برج شبيه برج آزادي تهران كه از برف ساخته ام نگاه مي كنم.از شاخه هاي كوچك درختان لانه اي ساخته و بر بالاي برج گذاشته ام.داخل آن دو تا سنگ سفيد شبيه تخم مرغ قرار داده ام.ديشب زير مهتاب دور برج قدم مي زدم.برج عجب منظره اي داشت.

            كلاغي پشت بام منتظر ايستاده است كه من آنجا را ترك كنم و او بيايد و تخم مرغها را بشكند و بخورد.

            زماني كه بچه بودم علي هم خانه شان در كوچهء ما بود.حياطي بزرگ داشت و توي حياط سپيدارهاي بلندي بود.خانه شان هم به كوچهء ما و هم به كوچهء بالايي در داشت.علي در حياط اتاقي كوچك و زيبا درست كرده بود و من خيلي افسوس مي خوردم كه چرا ما هم حياطي مثل حياط آنها نداريم تا من هم اتاقي درست كرده و در آن بازي كنم.

            يك روز بعد از ظهر علي به سراغ من آمد و گفت:

            -دو تا بچهء كلاغ توي حياطمان افتاده.بيا تو آنهارا بگير.يكي مال تو، يكي هم مال من.

            رفتيم به خانه شان.چند تا از بچه ها هم با ما بودند.پدر و مادر بچه كلاغها خيلي سر و صدا راه انداخته بودند.نزديك شدم كه يكي از آنها را بگيرم كه ناگهان نوكي به سرم خورد.سرم زخمي شد.علي گفت:

            -دستت يك چوب بگير و بالاي سرت بچرخان.

            آن كار را هم كردم، اما تا بيايم و دو تا بچه كلاغ را بگيرم سرم از سه نقطه با نوك كلاغها زخمي شده بود.

            آمديم كوچه.يكي از بچه كلاغها را به علي دادم و آن ديگري را با بچه ها برداشتيم و رفتيم سر كوچه به ميدان كنار رودخانهء كيچيك چاي.داشتيم با بچه كلاغ بازي مي كرديم كه ديديم رضا در دستش يك ظرف نفت و كبريت از راه رسيد و گفت:

            -بچه ها! زاغها روز عاشورا داشتند براي امام حسين آب مي بردند اما كلاغها نگذاشته اند.همين حالا او را آتش خواهم زد.

            هر چه گفتيم به حرفمان گوش نداد.نفت را روي بچه كلاغ ريخت و كبريت را كشيد...!

            همگي ناراحت شديم اما او داشت مي خنديد.

            از آن روز هر موقع كه مي خواستم از خانه بيرون بيايم كلاغي كه در سر كوچه بالاي تير چراغ برق ايستاده بود تا مرا مي ديد به من حمله ور مي شد و مي خواست با نوكش بزند.درست نزديك به يك هفته اين كار تكرار شد.

            بعدها بزرگ شديم.زمان جنگ من و رضا به خدمت سربازي رفتيم.من آمدم اما رضا اسير شد و بعد از چند سال به شهرمان بازگشت.

            من و علي هم در كوچهء بالايي دختري زيبا را دوست داشتيم.آن دختر هم با كس ديگري ازدواج كرد.

 

            به كلاغ روي پشت بام و برج آزادي برفي حياط نگاه مي كنم.به اتاقم مي روم و از پنجره مي بينم :كلاغ مي پرد و مي آيد و روي برج مي نشيند،به اين طرف و آن طرف نگاهي مي كند و با نوكش به تخم مرغها مي كوبد.

            اما بيهوده.

            خسته شده ، پرواز مي كند و مي رود...!

           

            يك روز زمستاني از خيابان مي گذشتم.دندانم بدجوري درد مي كرد.آن دختر زيبا از خيلي وقت پيش مادر شده ، كودكي در آغوش در داروخانه روي صندلي نشسته بود.بعد از بيست سال باز او را ديده بودم و به فكر فرو رفتم.به خاطر او با علي چه دعواهايي كه نكرده بوديم!

 

 

                                                                                        اهر-12/2/77

آمنه

                                                            آمنه

            زمستان.عصر.قهوه خانه گرم.با دوست روشندلم صحبت مي كنيم.او حرف مي زند.من حواسم رفته به محمد كه در آن طرف پشت به ما با كسي صحبت مي كند.محمد كت سياهرنگ پوشيده است.

            زماني كه بچه بودم ترانهء آمنه ورد زبانها شده بود، اما من آن ترانه را بطور كامل به زبان فارسي بلد نبودم.ديده بودم كتاب كوچكي مي فروختند و اين ترانه در آن كتاب بود.اما كتاب گران بود.از پدرم پول خواستم.او آنقدر پول را به من نداد.پدرم به خواهر بزرگم پول زيادي مي داد.كيفش را گشتم.اسكناس پنج توماني توي كيف بود.پول را برداشته ، رفتم و آن كتاب را خريدم.در راه كه مي آمدم در كوچه مان كتاب را گشوده و با شادي ترانه را با صداي بلند مي خواندم: آمنه چشم تو جام شراب منه...مهر تو از دل بيرون نرفته...!بقيهء پول را كيف خواهرم گذاشتم.اما شب پدرم مي خواست پاهايم را داغ بزند.مهمان زياد بود ، نگذاشتند.

            همين جوري به محمد نگاه مي كردم و خاطرات گذشته از ذهنم مي گذشتند.دوست روشندلم سكوت مرا حس كرده و پرسيد:

            -به چه فكر مي كني؟!

            و من به او اين خاطره را شروع به تعريف كردن نمودم:

            5-4 سالگي در شهرمان در فصل بهار رودخانهء كيچيك چاي گل آلود جاري بود.خانهء ما در اين سو، در غرب كيچيك چاي بود.از آن سو مي خواستم به اين سو از رودخانه رد شوم.در كنار رودخانه كفشهايم را در آورده و جورابهايم را در آورده داخل كفش ها يم گذاشته ، پاچهء شلوارم را بالا زدم تا از آب رد شوم.در آن سو زني روستايي لباس مي شست و پسرش در كنارش ايستاده بود.آب سرد بود.تقريبا تا وسط رودخانه رسيده بودم كه ديدم آب خيلي پرزور و عميق است.ناگهان از زير پاهايم ماسه ها خالي شده و آب مرا با خود برد.آب زيادي توي دهانم رفته بود.دستي مرا از آب گرفته و در آغوش خود به كنار رودخانه برد.خيلي سردم شده بود.كت سياه پسرش را روي دوشم انداخته و مرا به خانه مان برد.

            ازسرما دندانهايم به هم مي خورد.در خانه لباسهاي خيسم را عوض كردند و حبّي را با آب خوردم.

            آن زن ، آن روز بهاري زندگي را دوباره به من بخشيد.بعدها فهميدم آن زن مهربان نامش آمنه و پسرش محمد بوده است.

            در يوگسلاوي سابق زماني كه مشغول تحصيل بودم گاهي در ساحل رود دانوب قدم مي زدم.خيلي وقتها ايستاده و به جريان رودخانه نگريسته و فكر مي كردم.شبي هم بر روي پل فلزي بزرگ پانچئوو ايستاده و در تاريكي به جريان ترسناك دانوب كه سياه و آرام بود نگاه دوخته و به صداي آن گوش مي دادم.در آن موقع نمي دانستم چرا به رودخانه هميشه انديشناك مي نگريستم.

            بعد از چند روزي كه به ايران ، به شهر خودمان بازگشته بودم،در فصل بهار از روي پل جديد كيچيك چاي عبور مي كردم.روز عاشورا بود.هنگام ظهر بود.ديدم محمد سياه پوشيده و پابرهنه دارد مي رود.

            دو سال پيش روزهاي پاييز بود.چند روزي بود كه در خانه تنها زندگي مي كردم.از مرگ دوست عزيز روشندل و شاعرم در كشور يوگسلاوي سابق خيلي ناراحت واز لحاظ روحي افسرده بودم.يك روز عصر جمعه هنوز به غروب آفتاب مانده، بطور اتفاقي رفتم به قبرستان.كمي گردش كردم.يك هو چشمم افتاد به سنگ نوشتهء يك قبر.باور نمي كردم.قبر آن زن مهربان ، قبر آمنه خانم بود و پايين تر زير پاهايش قبر پسرش اكبر بود.اكبر را به خاطر آوردم.بعد از انقلاب به كتابفروشي ما مي آمد و كتاب به زبان تركي امانت مي گرفت.چند دقيقه متفكر ايستادم.   32 سال پيش خاطرهء آن دستهاي مهربان كه مرا از رودخانه گرفته بود يادم افتاد.با عجله به شهر برگشتم.دو دسته گل گرفته و با سرعت به آنجا بازگشتم.يكي از دسته گل ها را روي قبر آمنه خانم و ديگري را روي قبر پسرش گذاشتم.مردي در حالي كه قرآني دستش بود آن نزديكيها بود.او را صدا زدم.آفتاب غروب كرده بود.به سرعت براي هردو حمد و سوره اي خواند.مقداري پول كف دستش گذاشته و به شهر بازگشتم.از روي همان پل عبور كردم.كيچيك چاي خشكيده بود.در راه توي فكر بودم.آن مرد بعد از آنكه خواندن قرآن را تمام كرد با خودم گفتگو مي كردم .گفتم روحشان شاد باد.

            زماني كه در تهران بودم آن روزها را به خاطر آورده و براي آمنه خانم شعري به زبان تركي سروده بودم.اكبر پسر آمنه خانم مرده بود و بعد از چند روز مادرش هم درگذشته بود.مرگ پسرش را تحمل نكرده بود...!

                                          ***

          دوست روشندلم انديشناك به گفته هاي من گوش داده بود.محمد خيلي وقت بود كه از قهوه خانه رفته بود.بيرون دانه دانه برف مي باريد و آهنگ ترانه اي قديمي در تمامي روح من نواخته مي شد.

            در كودكي نمي دانستم چرا آن ترانه را آنقدر دوست داشتم.

 

                                                                                      اهر-10/2/77

ای شعله’ تابان من!

                                                  اي شعلهء تابان من!

                              (به ياد مريدي از مريدان شيخ شهاب الدين اهري)

شب، شمع روي قفسهء كتابخانه را روشن مي كنم.تصويرش در برابر ديدگانم جان مي گيرد و تصوير ياران و همراهان كوچ كردهء امسال . پارسال درست همين روز و همين شب بود.

شب جمعه بود و مي خواستم به ديدار پير فرهنگي شهر، آقا رضا، بروم كه چندين سال است در بستر زمين گير شده. در ميداني از شهر پسر حسين عمي در حالي كه يك نفر هم ترك موتورش سوار شده بود مي گذشت.مرا ديد، ترمز كرد.نزديكش رفتم.گفت:-پدر را به خاك سپرديم.اگر خواستيد بيائيد خانه.

به راهم ادامه دادم.مدتي بود كه مريض بود.بعد از عمل جراحي در تبريز به خانه آورده بودند.ديروز با يكي از دوستانم خواستيم به او سري بزنيم ، پسرش دم درگفت كه حالش خوب نيست و بيدار نيست.گفتيم بعدا مي آييم.

بالاخره به خانهء آقا رضا رفتم.از آنجا به خانهء حسين عمي آمدم.عدهء زيادي آمده بودند.حمد و سوره اي و خداحافظي.

به خانه برگشتم.شمعي برداشتم و از خانه بيرون زدم.در راه يكي از دوستان روشندل و همراهش را ديدم.موضوع را گفتم.ناراحت شد.آخر او هم تعريف حسين عمي را بارها از زبان من شنيده بود و شيريني هايي كه حسين عمي به مناسبت هاي اعياد به من مي داد به او هم مي رسيد.

با هم به پارك رفتيم.هوا سرد بود و من تن پوشم نازك.به درب جنوبي بقعهء شيخ رفتيم.ساعت 11 بود كه شمع را روشن كردم.باد آرام مي وزيدو من نگران آن بودم كه نكند شمع خاموش بشود.بعد از كمي صحبت ، آنها راهي خانه هايشان شدند.من گفتم مي مانم تا شمع بسوزد و تمام شود.همراه دوستم گفت خيلي طول مي كشد.

راديوي كوچكم همراهم بود و من تنها نبودم.شب عيد مبعث بود.مدتي گذشت.خيلي سردم شد اما گويي شمع به اين زودي ها سر تمام شدن نداشت.خاطرات اخير به يادم مي افتاد.آشنايي من از نزديك توسط دوستم، شناخت دورادور از دوران كودكي، مردي عارف، اهل تساهل و تسامح ، صحبت هاي گرم و شيرينش از قلندران و جوانمردان گذشته و حال.

كارمند سابق ادارهء آموزش و پرورش، كار باغداري و زنبورداري در باغش در گؤزه لر ، فروش لوازم تحرير و كتاب در مغازهء داماد ، دادن شيريني به مناسبت اعياد، فروش لوازم به قيمت ارزان به شيوهء آن پيرمرد نجيب و با انصاف شهرمان كه شهرهء عام و خاص بود.ديدارهاي مكرر در مغازه و صحبت و گفتگو و ارائهء كتاب و نوشته هايم، فروش كتابهاي عرفاني ، قرائت اشعار عرفاني، تمرين خط، مشاهدهء او صبح ها در جوار بقعهء شيخ شهاب در حال خواندن ذكر و اوراد و طواف بقعه. برخورد منطقي او در جريان قطع رابطهء من با دوستم كه باعث آشنايي ما شده بود.تعريف من از روشن بودن چهار شمع در شبستان درب جنوبي بقعه و تعجب و خوشحالي بي اندازه اش.خريد پوستر كلمات قصار امام علي(ع) و اهداء آن به قهوه خانهء پارك از مغازه،نوشيدن چاي و گوش دادن به نوار موسيقي عرفاني،كمك در امر توزيع كتب درسي دانش آموزان، اعتراضش به شهرداري به مناسبت خراب كردن لانهء كلاغها توسط مأمورين در پارك.ساخت و هديهء زير پايي، دفاع جانانه اش از يك جوان همشهري در نزاع دسته جمعي روستائيان.پيرمرد مثل يك شير مي غرّيد... روزي هم عكسي  رنگي از قلعهء بابك را به من هديه كرد...

تمامي اين خاطرات از ذهنم مي گذشت.بشدت سردم شده بود.مواظب بودم باد شمع را خاموش نكند.حلقه اي طلائي رنگ دور شمع بود.تصميم داشتم تا پايان منتظر بمانم و حلقه را برداشته محل را ترك كنم.

احساسات عجيب و غريبي در درونم پيدا شده بود.فكر مي كردم كه او هم آن شب در قبر سردش شده است.فكر مي كردم اگر آن شب آنجا بمانم و شمع روشن بماند سردش نخواهد شد.با شعلهء شمع دستهايم را گرم مي كردم.آن سرما در آن فصل باور كردني نبود.داشتم يخ مي زدم.از شدت سرما دهانم را نمي توانستم باز و بسته كنم.

نصف شب خيلي وقت بود كه گذشته بود.شروع كردم به تكان دادن دستها و پاهايم.نرمش مي كردم اما باز سردم بود.كي شمع تمام مي شد و من حلقهء طلائي را بر مي داشتم و مي رفتم؟

در آن شب سرد پاييزي بجز من كسي آنجا نبود.گفتم نكند كه از سرما بميرم.؟ تسليم نمي شدم.كم كم صداي اذان و مناجات بلند شد و كارگران پارك پيدايشان شد.شمع هم آخرين روشنائي هايش را داشت مي لرزيد.

حدود شش ساعت گذشته بود.بالاخره شمع خاموش شد.تمام شد.خواستم حلقهء طلائي رنگ را بردارم ، حلقه اي در كار نبود.آن حلقه را به چه كسي مي خواستم هديه كنم؟ حلقه مرا به ياد حلقه هاي انگشتان چه كسي مي انداخت؟

به سرعت به طرف خانه به راه افتادم.در چهارراه بود كه يك ليوان چاي داغ حالم را كمي جا آورد...

 

شمع اتاق را روشن كرده است و من خيره در شعلهء آن فوت مي كنم.تاريكي حكفرما مي شود.با خود مي گويم : چه صفائي داشت.پير بود اما واقعا پير بود!

 

                                                                            

                                                                        اهر- 12/7/82

حریم

                                                               حريم

 

          داركو بهار است.بيرون نشسته اي.بجز تو كسي در كافه تريا نيست.پيرمرد ميلان استكان چايي را روي ميز مي گذارد و مي رود و تو دستها و پاهايت مي لرزد.در شهر كوچك بورچا در اين پارك اين كافه ترياي لكنتي مأوا و پناهگاه جوانان بيكار و دانش آموزان آمادهء كنكور است.ظهرها و عصرها اينجا جمع مي شويد و چيزي خورده با هم گپ مي زنيد.خبرهاي شهر هم اينجا رد و بدل مي شود.

            ديروز بود كه پيرمرد موضوع را به تو گفت.فقط شما دو تا در كافه بوديد.گفت كه پولهايش را دزديده اند.با چه زحمتي جمع كرده بود تا براي كافه شيريني و كيك و غيره بخرد.با او اظهار همدردي كردي.پيرمرد را دوستش داري.مرد زحمتكشي است.عائله مند است.فقط تو با علاقه و حوصله به قصّه ها و روايتهايش گوش مي كني.دندان ندارد و گوشهايش سنگين است و فهم گفته هايش برايت مشكل است اما تو همواره تحمل مي كني.

            تو كه عيدي هايت را امسال جمع كرده بودي و اين پولها خرج سيگار و كافهء تو تا چند ماه مي شد، از فكر مشكل پيرمرد بيرون نيامدي .اگر مستقيما به او پول مي دادي قبول نمي كرد.ديشب تا صبح بيدار بودي و مطالعه مي كردي.فكري به خاطرت رسيد.صبح پيش از طلوع آفتاب يك تيغ و پولها را برداشتي  و خودت را به پارك رساندي.پارك خلوت بود .عده اي براي گردش صبحگاهي و ورزش مي آمدند.مواظب بودي كه كسي تو را نبيند.به درب كافه نزديك شدي .با تيغ روي نايلون دريچهء آن يك ضربدر كشيدي و پولها را تو كافه پخش و پلا كردي.به سرعت دور شدي و به خانه بازگشتي.

            نزديك ظهر به كافه آمدي . و حالا پيرمرد ميلان چايي را روي ميز گذاشته و رفته است.حالت مجرمي را داري كه به محل جرم آمده است.رنگت پريده و قلبت به تندي مي زند.اگر بفهمد چه خواهد شد؟

            چايي را خورده و پولش را حساب مي كني و با اضطراب از كافه دور مي شوي.تو نايلون دريچه را بريده بودي تا كار نيكي انجام دهي ولي همين تجاوز به حريم باعث شد احساس مجرم بودن بكني .از كافه دور مي شوي و به خانه برمي گردي.

 

                                                                                         سال 80