ای شعله’ تابان من!
اي شعلهء تابان من!
(به ياد مريدي از مريدان شيخ شهاب الدين اهري)
شب، شمع روي قفسهء كتابخانه را روشن مي كنم.تصويرش در برابر ديدگانم جان مي گيرد و تصوير ياران و همراهان كوچ كردهء امسال . پارسال درست همين روز و همين شب بود.
شب جمعه بود و مي خواستم به ديدار پير فرهنگي شهر، آقا رضا، بروم كه چندين سال است در بستر زمين گير شده. در ميداني از شهر پسر حسين عمي در حالي كه يك نفر هم ترك موتورش سوار شده بود مي گذشت.مرا ديد، ترمز كرد.نزديكش رفتم.گفت:-پدر را به خاك سپرديم.اگر خواستيد بيائيد خانه.
به راهم ادامه دادم.مدتي بود كه مريض بود.بعد از عمل جراحي در تبريز به خانه آورده بودند.ديروز با يكي از دوستانم خواستيم به او سري بزنيم ، پسرش دم درگفت كه حالش خوب نيست و بيدار نيست.گفتيم بعدا مي آييم.
بالاخره به خانهء آقا رضا رفتم.از آنجا به خانهء حسين عمي آمدم.عدهء زيادي آمده بودند.حمد و سوره اي و خداحافظي.
به خانه برگشتم.شمعي برداشتم و از خانه بيرون زدم.در راه يكي از دوستان روشندل و همراهش را ديدم.موضوع را گفتم.ناراحت شد.آخر او هم تعريف حسين عمي را بارها از زبان من شنيده بود و شيريني هايي كه حسين عمي به مناسبت هاي اعياد به من مي داد به او هم مي رسيد.
با هم به پارك رفتيم.هوا سرد بود و من تن پوشم نازك.به درب جنوبي بقعهء شيخ رفتيم.ساعت 11 بود كه شمع را روشن كردم.باد آرام مي وزيدو من نگران آن بودم كه نكند شمع خاموش بشود.بعد از كمي صحبت ، آنها راهي خانه هايشان شدند.من گفتم مي مانم تا شمع بسوزد و تمام شود.همراه دوستم گفت خيلي طول مي كشد.
راديوي كوچكم همراهم بود و من تنها نبودم.شب عيد مبعث بود.مدتي گذشت.خيلي سردم شد اما گويي شمع به اين زودي ها سر تمام شدن نداشت.خاطرات اخير به يادم مي افتاد.آشنايي من از نزديك توسط دوستم، شناخت دورادور از دوران كودكي، مردي عارف، اهل تساهل و تسامح ، صحبت هاي گرم و شيرينش از قلندران و جوانمردان گذشته و حال.
كارمند سابق ادارهء آموزش و پرورش، كار باغداري و زنبورداري در باغش در گؤزه لر ، فروش لوازم تحرير و كتاب در مغازهء داماد ، دادن شيريني به مناسبت اعياد، فروش لوازم به قيمت ارزان به شيوهء آن پيرمرد نجيب و با انصاف شهرمان كه شهرهء عام و خاص بود.ديدارهاي مكرر در مغازه و صحبت و گفتگو و ارائهء كتاب و نوشته هايم، فروش كتابهاي عرفاني ، قرائت اشعار عرفاني، تمرين خط، مشاهدهء او صبح ها در جوار بقعهء شيخ شهاب در حال خواندن ذكر و اوراد و طواف بقعه. برخورد منطقي او در جريان قطع رابطهء من با دوستم كه باعث آشنايي ما شده بود.تعريف من از روشن بودن چهار شمع در شبستان درب جنوبي بقعه و تعجب و خوشحالي بي اندازه اش.خريد پوستر كلمات قصار امام علي(ع) و اهداء آن به قهوه خانهء پارك از مغازه،نوشيدن چاي و گوش دادن به نوار موسيقي عرفاني،كمك در امر توزيع كتب درسي دانش آموزان، اعتراضش به شهرداري به مناسبت خراب كردن لانهء كلاغها توسط مأمورين در پارك.ساخت و هديهء زير پايي، دفاع جانانه اش از يك جوان همشهري در نزاع دسته جمعي روستائيان.پيرمرد مثل يك شير مي غرّيد... روزي هم عكسي رنگي از قلعهء بابك را به من هديه كرد...
تمامي اين خاطرات از ذهنم مي گذشت.بشدت سردم شده بود.مواظب بودم باد شمع را خاموش نكند.حلقه اي طلائي رنگ دور شمع بود.تصميم داشتم تا پايان منتظر بمانم و حلقه را برداشته محل را ترك كنم.
احساسات عجيب و غريبي در درونم پيدا شده بود.فكر مي كردم كه او هم آن شب در قبر سردش شده است.فكر مي كردم اگر آن شب آنجا بمانم و شمع روشن بماند سردش نخواهد شد.با شعلهء شمع دستهايم را گرم مي كردم.آن سرما در آن فصل باور كردني نبود.داشتم يخ مي زدم.از شدت سرما دهانم را نمي توانستم باز و بسته كنم.
نصف شب خيلي وقت بود كه گذشته بود.شروع كردم به تكان دادن دستها و پاهايم.نرمش مي كردم اما باز سردم بود.كي شمع تمام مي شد و من حلقهء طلائي را بر مي داشتم و مي رفتم؟
در آن شب سرد پاييزي بجز من كسي آنجا نبود.گفتم نكند كه از سرما بميرم.؟ تسليم نمي شدم.كم كم صداي اذان و مناجات بلند شد و كارگران پارك پيدايشان شد.شمع هم آخرين روشنائي هايش را داشت مي لرزيد.
حدود شش ساعت گذشته بود.بالاخره شمع خاموش شد.تمام شد.خواستم حلقهء طلائي رنگ را بردارم ، حلقه اي در كار نبود.آن حلقه را به چه كسي مي خواستم هديه كنم؟ حلقه مرا به ياد حلقه هاي انگشتان چه كسي مي انداخت؟
به سرعت به طرف خانه به راه افتادم.در چهارراه بود كه يك ليوان چاي داغ حالم را كمي جا آورد...
شمع اتاق را روشن كرده است و من خيره در شعلهء آن فوت مي كنم.تاريكي حكفرما مي شود.با خود مي گويم : چه صفائي داشت.پير بود اما واقعا پير بود!
اهر- 12/7/82
در این وبلاگ شما شعرها مقالات و داستانهای کوتاه از داود اهری را می خوانید.نقل مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده آزاد می باشد.