اولین روز مدرسه
اوّلين روز مدرسه
روز اول پاييز است.مدارس باز شده است.من هم اولين بار است كه به دبستان آمده و در حياط كيف به دست ايستاده ام.
حياط دبستان خيلي شلوغ است و سر و صداي بچه ها از دوردست ها هم شنيده مي شود.
كريم از دور ايستاده و مرا نگاه مي كند.چند روزي است كه با هم قهريم.ناگهان زنبوري گوشم را نيش مي زند.شروع مي كنم به گريه كردن.كريم صداي گريهء مرا شنيده بطرفم مي آيد و از من مي پرسد:
-التماس نمي كنم،التماس نمي كنم،چه شده؟!
من يك دست در گوشم، گريه ام را قطع كرده و به او مي گويم:
-التماس نمي كنم، التماس نمي كنم، مثل اينكه گوشم را زنبور نيش زده!
او كمي فكر مي كند.سپس با خوشحالي مي گويد:
-التماس نمي كنم، التماس نمي كنم، برو به آقا ناظم بگو.
نگاه مي كنم.آقا ناظم خطكش چوبي در دست ،در جلو درب دبستان ايستاده است.مي روم و به آقا ناظم مي گويم:
-آقا، اجازه! گوشم را زنبور نيش زده.
آقا ناظم خنده كنان در حالي كه خطكش توي دستش را به دست ديگرش مي زند ، مي گويد:
-برو اونو بگير بيار تا ادبش كنم.
سپس من در حياط دنبال زنبور مي گردم.
اهر-16/2/77
در این وبلاگ شما شعرها مقالات و داستانهای کوتاه از داود اهری را می خوانید.نقل مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده آزاد می باشد.