سفر زمستانی
سفر زمستاني
قدم زنان وارد پارك شديم.سكوت بين ما حاكم بود.از چند پلّه اي پايين آمده وارد پارك كوچك شديم.پارك خلوت خلوت بود.نور پريدهء خورشيد كه مي رفت غروب كند بصورت انوار نارنجي رنگ از لابه لاي شاخه هاي عريان درختان ديده مي شد.هميشه دوست داشتيم هنگام سرما اينجا قدم بزنيم و روي نيمكت ها ننشينيم.
پارك كوچك را دور زنان با هم گفتگو مي كرديم.صداي قارقار كلاغها به گوش مي رسيد.در راه كه مي آمديم صحبت هاي روزهاي گذشته را در ذهنم مرور مي كردم.از اوّلين گام رسيدن به حقيقت و آن شك و ترديد و انكار تا رسيدن به يقين. و اين كه ما نيروهايمان چقدر زياد شده :
چشمان ما با تلسكوپ فضائي هابل تا اعماق فضا نفوذ كرده وبا ميكروسكوپ تا ژرفاي كوچكترين ذرات ماده را كاويده است.حافطه ما چقدر افزايش يافته و سرعت محاسبه و دقّت عمل ما چقدر بيشتر شده است .در يك كلام نيروي آفرينش و تخريب ما در طول تاريخ كرهء زمين سابقه نداشته است.
و يك نوع زيبايي دل انگيز در آفريده هاي بشر امروزي كاملا مشهود است.كوچك و كوچكتر، زيبا و زيباتر ، در عوض كارآتر و قويتر و با اين سرعتي كه اختراعات پيش گرفته است در دهه هاي آينده شاهد چه پديده هاي شگرفي خواهيم بود.
ادامهء صحبت هايمان به خاطرم مي آمد.از عرفان گفتگو كرده بوديم. عرفاني كه در گذشته در يك برهه از بروز خشونت به داد روشنفكران رسيد و از معنا و مفهوم عرفان و اينكه بدينوسيله به دنبال چه چيزي هستيم و اصولا راه و شيوهء درست رسيدن كدام است.
همانطور كه داشتيم قدم مي زديم دوست من صحبت را شروع كرد، اما صحبت و گفتگوي او برايم تازگي داشت.از عرفان علمي گفتگو مي كرد .اينكه با دور ريختن تمامي اوهام و خرافات و با بهره گيري از خلاصه و عصارهء علوم زمانه تازه ما در اول راه قرار مي گيريم و شروع به تفكر مي كنيم .شيوه اي كاملا عقلاني و به دور از احساسات كور و پيشداوريهاي معمول اعصار گذشته. تازه آيا ما شهامت آن را خواهيم داشت كه بدور از منافع شخصي و اجتماعي خود حقيقت را پذيرا باشيم و آن را به گوش ديگران هم برسانيم.
گفتگوي ما ادامه داشت .گاهي سؤالهاي كوچكي از او مي كردم و او تمامي صحبتش پيرامون موضوع بود.
هوا رفته رفته تاريكتر و سردتر مي شد.چراغهاي پارك از مدّتي پيش روشن شده بود.توافق كرديم به خانه برگرديم.در زير نور زرد چراغي به چهره اش دقيق شدم.آيا او اين شيوه را تجربه كرده بود و بويي از آن حقيقت بزرگ برده بود؟
متوجّه نگاهم شد اما در سيمايش آن جواب قاطع را دريافتم و ديگر حرفي نزدم .آري بايد خودم تجربه مي كردم.
انديشيدم او فردا به سفري دور و دراز خواهد رفت. روزي كه برگردد او نيز به چهرهء من نگاه كرده و بدون صحبت و نياز به كلامي ، چشمهاي ما شروع به سخن گفتن خواهد كرد.
داود اهري
اهر- 12/9/83
در این وبلاگ شما شعرها مقالات و داستانهای کوتاه از داود اهری را می خوانید.نقل مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده آزاد می باشد.