افق

            از ميان كتابهايي كه امسال خوانده بودم به سرنوشت ابلوموف خاموش گريه كرده بودم و به خودكشي يكي از شخصيّت هاي رمان دكتر ژيواگو و سؤال هميشگي هاملت پيش رويم بود.

            با خود گفتم:پياده به پيش.

            در شصت و چهار روز ، تحوّلي كوچك ، اما شايد براي آينده گامي بزرگ برداشته بودم.بخصوص پياده روي طولاني عصرانه كه شصت روز آن در گردش به دور شهر بصورت حركت عقربه هاي ساعت و برعكس انجام داده بودم و در طي مسير از قبرستان قديمي و پل هاي كيچيك چاي عبور مي كردم.

            اين اواخر بطور اتّفاقي كتاب بعد چهارم اثر موريس مترلينگ در قفسهء كتابهايم نظرم را جلب كرده بود.يك بار خواندم اما سير نشدم.

            ديروز در اردبيل دوستم را ملاقات كردم.در شهر كمي قدم زديم و در قهوه خانه اي يكي دو تا چايي خورديم.به خاطر فوت پدرش ريش گذاشته بود.از او خواهش كردم ريشش را بتراشد، تولّد دوباره ، ديگر غصّه اي ندارد.او از راز نيايش صحبت مي كرد ومن از رابطهء عشق و خدا با پدر و مادر از نظر اريك فروم.

            امروز در آستارا هستم.حساب اين روز را از مدّتها پيش طبق معمول چندين ساله كرده بودم، براي تماشاي طلوع ماه كامل از دريا.

در سقف ايوان اتاقم لانهء پرستوها نظرم را جلب كرد.در لانه اي يكي دو جوجه اي كه هنوز آمادهء پرواز نيستند و زردي نوكهايشان پيداست سرشان را هي از سوراخ لانه بيرون مي آوردند و منتظربودند تا          پدر و مادرشان برايشان غذا بياورند و در دهانشان به نوبت قرار داده به سرعت براي جستجوي غذا برگردند.با نزديك شدن آنها صداي جيك و جيك مخصوص خودشان بلند مي شد.

            ظهر هوا گرم و دم كرده بود.بعد از ظهر كمي خوابيدم. در خواب صداي مادر بيدارم نمود.از بالكن نگاه كردم.دو سه نفر در دريا در حال شنا بودند.من هم آماده شدم و رفتم و خودم را به آب زدم.هنوز مدّتي كوتاه شنا نكرده بودم كه يكي داد زد سربازي دارد به طرفمان مي آيد.آنها از آب خارج شدند و دررفتند.به ناچار من هم بيرون آمدم .رفتم مسافرخانه و دوش گرفتم.سرباز آنها را دنبال كرد اما متوجّه حضور من نشد.منطقهء شنا ممنوعه بود.

            عصر به بازارچهء مرزي رفتم.دنبال ساز دهني پهني مي گشتم كه سالها پيش جايي ديده اما پيدا نكرده بودم.در بازارچه زياد وقت خودم را تلف نكردم.از همه بيشتر تنوّع شكل و رنگ عينك ها بود كه توجّهم را جلب مي كرد.به پسرك فروشندهء عينك گفتم كاش تمامي آن عينك ها مال من بود و مي توانستم دريا را در رنگ هاي مختلف تماشا كنم.

            در ساحل، نزديك بازارچه ، از كافه اي صداي آواز پهلوانان (اي عاشقان) با صداي محمّد اصفهاني مي آمد.نزديكتر رفتم تا بهتر بشنوم.چه روزها و شب هايي كه با اين ترانه زندگي نكرده ام.

            به دوست شاعر و نويسنده ام آقاي نادر ازهري در اردبيل زنگ زدم و گفتم فردا حوالي ظهر به اردبيل برگشته و تماس دوباره خواهم گرفت تا ديداري تازه كنيم.دعوت براي نهار در خانه شان را نپذيرفتم.نمي خواستم دردسرشان بدهم.

            موقع برگشتن از بازارچه چون به غروب هنوز وقت باقي بود پياده راه افتادم.كوچه ها با خانه هاي پشت بام پوشيده از سفال بيشتر نظرم را جلب مي كرد و ياد شهرها و روستاهاي كشورهاي بالكان مي افتادم.منظرهء كوههاي پوشيده از جنگل ، از دور هم در اين هنگام واقعا تماشايي بود.

            خودم را به نزديك مسافرخانه ، به ساحل رساندم.عده اي روي تخته سنگ ها نشسته و به تماشاي دريا مشغول بودند.روي تخته سنگي نشسته و بي صبرانه منتظر طلوع ماه ماندم.دو سه تا دختر و پسر كوچك با موج هاي آرامي كه به ساحل مي رسيدند بازي مي كردند.دختركي با ماسه ها بازي مي كرد.

            زن و مرد جواني آمدند.مرد كالسكهء كوچكي را كه نوزادي در آن خوابيده بود روي ماسه هاي خيس ساحل گذاشت.مرد روي تخته سنگي نشست و زن روي روي يك صندلي.هر دو گاهي به كودك و گاهي به دريا نگاه مي كردند.

            كودك در خوابي خوش فرو رفته بود و خزر برايش لالايي مي خواند.چه روياهايي بايد ديده باشد.

            به افق مي نگرم.افق هميشه برايم الهام بخش بوده، بخصوص افق دريا و آسمان كه قوسي موزون ، نرم و چشم نواز و زيبا دارد.

            پارسال اتّفاقي كه برايم پيش آمد و بن بستي كه در آن هيچ راهي براي خروج از آن نيافتم و حرف آن آقا كه گفته بود دچار توهّم شده ام ، آنهم در مورد كسي كه همهء عشق و هستي من بود و در نهايت كار به جايي كشيد كه بدشانسي آوردم و بعد از مرخصي از بيمارستان ، در خانه ، تنها افق بود كه حالم را دوباره بهبود مي بخشيد.با او بازي مي كردم.چهار ماهش تازه تمام شده بود.

            انتخاب اين نام براي يك كودك ، اوايل برايم نامأنوس بود، اما بعدها به دلم چسبيد .حالا ديگر بزرگ شده و راه مي رودو بر عكس مادرش به صداي تيك تاك ساعت علاقهء عجيبي دارد .عاشق ساعت هاست.

            بغلش مي گرفتم و ساعت ها را يكي يكي نشانش مي دادم .گوش مي داد و سعي مي كرد صداي تيك تاك ثانيه ها را تقليد كند.

            اين اواخر بالاخره كاست چراغي در افق را يافتم.از اين ترانه بي نهايت خوشم مي آيدو حتي شعر ترانه را به زبان تركي ترجمه كرده ام .بخصوص صداي آواي كر، به سان امواج محزون دريا،در  قسمتي از ترانه كه مي خواند: ...دلم تنها/ غمم دريا/ وجودم بسته در زنجير خونين تعلّق ها...

            دختركي روي ماسه ها پابرهنه راه مي رود.گوش ماهي جمع مي كند و به دريا پرتاب مي كند.من گاهي به دريا و گاهي به كودكي كه درون كالسكه خوابيده خيره مي شوم.چند تا قايق موتوري ديوانه وار روي دريا در حركتند و كاكايي ها در پرواز.

            ساعت از هشت گذشت ، نه شد ، خبري از ماه نشد.بي تابانه منتظر هستم اما گويي امشب خيال ندارد طلوع كند.عده اي ساحل را ترك كرده اند.گرسنه ام شده ، به ساندويچي چهارراه خيابان مي روم و غذا مي خورم.دوباره به ساحل بر مي گردم.نه ، خبري نيست.ناراحت به اتاقم در مسافرخانه مي روم.

            روي تخت دراز مي كشم و به خاطر بي خوابي هاي چند روزه ، زود خوابم مي گيرد.شب حوالي ساعت يازده، ماه بيدارم مي كند.خودم را به ساحل مي رسانم .دم پايي هايم را روي تخته سنگي مي گذارم و پاچه هاي زير شلواري ام را تا زانو بالا مي زنم و روي ماسه ها موج هايي كه از پي هم مي آيند پاهاي برهنه ام را خيس و نوازش مي كنند.به نور ماه بر روي دريا نگاه مي كنم.در مسافت كوتاهي در طول ساحل بالا و پايين قدم مي زنم. متوجه طنابي مي شوم كه از ساحل تا دريا ادامه دارد.حتما طناب تور صيد ماهي است.

            مي ايستم.موج ها ماسه هاي زير پايم را خالي مي كنند.ياد دوران كودكي ام مي افتم.آن روز بهاري هنگام عبور از كيچيك چاي در شهرمان چطور زير پايم خالي شد و آب مرا با خود برد ، اما زني مرا از آب گرفت و نجاتم داد.

            با گوشي راديو كوچكم به ترانه هاي پخش شده گوش مي كنم و سعي مي كنم تمامي خاطرات خوش اين لحظه ها را توي ذهنم ثبت و ضبط كنم.../درياكمك كن ببارم برساحل خشك فردا/كولي پرغصّه ام كه...

            شب در اتاقم ساعت را كوك مي كنم تا صبح پيش از طلوع آفتاب بيدار شوم.صبح پيش از برخاستن صداي زنگ ساعت ، صداي امواج خروشان خزر بيدارم مي كند.هوا خنك است .كيكي را كه براي صبحانه خريده ام مي خورم و رويش آبي مي نوشم .پايين مي روم .درب مسافرخانه باز است.

            خورشيد در حال طلوع است.طلوعي بس زيبا بر روي دريا.مردي تنها با شورتي بر تن طنابي را از دريا بيرون مي كشد.مردي ديگر و پسركي در كنارش هستند.ماهي هايي طي شب به تور افتاده اند.ماهي ها را توي كيسه اي مي ريزند.زني روي راه هموار روي تخته سنگ ها چيزي زير سرش قرار داده و به خواب رفته است.دو نفر ديگر در كنارش مشغول تماشاي طلوع هستند.

            دريا هميشه حرف هايي براي گفتن دارد.حسّ مي كنم آنقدر حرف مي زند كه دهانش كف مي كند.اما كو و كجاست آن گوش هاي شنوا؟

            روياهاي ديشب را به خاطر نمي آورم، اما انگار آبشارهايي بودند كه از هر سو ، از بالا سرازير مي شدند.

***

            به اردبيل مي رسم.به آقا نادر زنگ مي زنم .جايي قرار مي گذاريم .همديگر را بعداز چندين ماه دوباره ملاقات و روبوسي مي كنيم.مي گويم در اين نزديكي ها آيا قهوه خانه اي است كه يكي دو تا چايي خورده و گپي با هم بزنيم.

            مي گويد در آن نزديكي يك قهوه خانهء باصطلاح سنّتي هست.آنجا برويم.مي گويم اگر محيط روشنفكري است اصلا نرويم بهتر است.بالاخره توافق مي كنيم و با تاكسي راهي مي شويم.

            در قهوه خانه  روي تختي كه گليمي روي آن پهن است نشسته ايم.چايي مي خوريم.از هر دري صحبت مي كنيم.چقدر او را به خودم نزديك احساس مي كنم.بخصوص از يك شعرش با عنوان سيزين كه اين اواخر در آدينهء مهد آزادي چاپ شده، تعريف مي كنم و مي گويم گاه ما خودمان را در شعرها و نوشته هاي ديگران پيدا و حسّ مي كنيم.صحبت به درازا مي كشد.او از مشكلات چاپ ، تنهايي و غيره برايم صحبت مي كند اما به گفتهء خودش سكوت هايمان گوياتر از همه چيز است.

            سفارش غذا مي دهد.بعد از نهار دوباره چايي مي خوريم.در حين صحبت يكي دو تا از شعرهايم را برايش مي خوانم و دو سه جلد از كتاب شعرم و تعدادي فتوكپي مقالات و داستانهايم را كه چاپ شده اند به او مي دهم تا به دوستان نزديكش بدهد.او هم يك جلد ديگر خاطرات سرپايي اش را برايم آورده.آن را به يكي از دوستان جوان شاعرم خواهم داد.

            نادر با وجود مشكلات ، كتاب سوّمش زير چاپ است و من مجوّز سه كتاب آماده چاپم نزديك به سه سال است كه روي دستم مانده و براي آماده كردن بقيه هم دلسرد شده ام اما او تشويقم مي كند ، بخصوص مي خواهد خاطرات ناگفته ام را طي سالهاي گذشته در ايران و خارج بنويسم  و لااقل مجوّز گرفته و آمادهء چاپ نگه دارم. من از محدوديّت هاي خانوادگي و اجتماعي و از دين بزرگي كه به دوستانم دارم صحبت مي كنم.

            او از دل خستگان راست اندوه به قول نيما مي گويد و من جايي اشاره مي كنم كه از نزد خدايان جديد كوه هاي المپ ، آن تنديس هاي سكوت، باوقار و متفكّر ، از نزد خدايان مهر خاموشي بر لب آمده ام.

            من و او نكات مشترك فراواني داريم: خاطرات انقلاب، جنگ، سفر خارج، عشق ناكام و ...

            از كتاب بعد چهارم مي گويم و از سوژه اي كه براي نوشتن داستاني جديد دارم.

            ساعت حدود سه شده است.مي خواهم به دروازهء مشگين شهر رفته و از آنجا راه بيفتم.مي گويم مي توانم به تنهايي بروم اما تنهايم نمي گذارد و براي بدرقه همراهي ام مي كند.با مهمان نوازي اش حقيقتا شرمنده ام مي كند.پيشنهاد مي كند كه نوشابهء خنكي بنوشيم.از دكّه اي دو تا نوشابه مي گيريم.پيش از سركشيدن نوشابه ها به او مي گويم : ايتن گمي لرين ساغليغينا.(:به سلامتي كشتي هايي كه گم شده اند.بخشي از يك شعر نادر ازهري با عنوان ايتن گمي.) هر دو با نوعي بهت و حزن نوشابه مان را سر مي كشيم.

            شعر بير گون پاييزدا را برايش زمزمه مي كنم و وداع مي كنيم.

            در مشگين شهر دنبال هفته نامهء وراوي مي گردم، اما امروز جمعه است و اكثر مغازه ها و كتابفروشي ها بسته اند.راه درازي را براي اين كار پياده طي مي كنم.ساكم نسبتا سنگين است.

            هوا اين چند روزه در اكثر نقاط كشورمان خيلي متغيّر بوده.به سبلان نگاه مي كنم برف باريده است.

            بالاخره به اهر مي رسم.از كيچيك چاي سيل خروشان و گل آلود مي آيد.مردم روي پل ها به تماشا ايستاده اند.

            چه سخت است هنگامي كه زير پاي آدمي ناگهان خالي مي شود.

            نه! دريا ديگر برخلاف گذشته ، به گفتهء ايوان گنچاروف تنها اندوه را برايم القاء نمي كند.دريا هم مثل ما گاهي شاد است و گاهي غمگين.

            اما سرنوشت محتوم ، ديگر نه از خود طبيعت ، بلكه از سوي خدايان جديد كوه هاي المپ  و حوادث برايمان رقم مي خورد.اين راه زندگي پستي و بلندي زياد دارد.

            آري ، دريا اوايل برايم اندوه آور و رمز آلود مي آمد اما بعدها برايم منبع الهام و تفكّر براي نوشته هايم شد.

            امشب در اتاقم تنها نشسته ام .عكس جديد خواهرزاده ام ،افق، روبروي ديدگانم است.با چهره اي معصوم نگاه مي كند و صداي تيك تاك ساعت سكوت اتاق را بر هم مي زند و موسيقي يكنواخت زمان را برايم ساز كرده است.ساعت و زمان . بعد چهارم و بعدهاي ديگر...

            در بخشي از كتاب بعد چهارم نويسنده از پ.د.اوسپنسكي مطالبي را مي آورد:... ارغنون انساني از اين به بعد بر فكر بشر حكومت و آنرا رهبري خواهد كرد...!

            زمان بعد چهارم فضاست.

            به حال باز مي گردم و سؤال مي كنم آيا بشر به بعد چهارم و بعدهاي ديگر دست يافته است؟آيا تكنولوژي ، ابزار و شگردهاي لازم براي اين كار را بدست آورده است؟در صورت پاسخ مثبت بايد گفت كه كار پايان يافته و آن حاكم يا به عبارت ديگر عنوان ديگري كه براي مترجم كتاب مدّ نظر بوده است دور از ذهن نبوده و نيست .

            پيش از خوابيدن و خاموش كردن چراغ ، دوباره به عكس افق نگاه مي كنم .معصومانه مي خندد و زير لب تكرار مي كند: تيك تاك، تيك تاك...

           

            در سكوت شبانهء اتاقم ، از در و ديوار ، از همه جا ، حتي از كتابهاي كتابخانه ام صداي تيك تاك ثانيه ها به گوش مي رسد...!

 

                                                             داود اهري           اهر- 6/5/81