شعر از شاعری گمنام (۱)
دریا را بگذار
بر خاک تیره
و زمینی آلوده
بشورانیم.
ابرهای ضخیم بگذار بترکد
و آسمان
در طوفانی از رعد و آتش و تندر
از درد
در خود بپیچد ،
اگر عشق باید بمیرد.
و باران بگذار بطوفد.
آه عشق !
چه که نخواهیم کرد
آنگاه که سیل بیاید ...
تا صبح در باغ بلغزد
بلبل شادمانه بخواند
و دیگر بار
نگاه کودک
با رنگ آبی رویا بیامیزد.
+ نوشته شده در سه شنبه سوم آبان ۱۴۰۱ ساعت 5:16 توسط داود اهری
|
در این وبلاگ شما شعرها مقالات و داستانهای کوتاه از داود اهری را می خوانید.نقل مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده آزاد می باشد.