پژواك هاي صورتي

            آقاي پاكروان در را پشت سرش بست و در پياده رو با قدم هاي شمرده به طرف مركز شهر به راه افتاد. توي خانه هنگامي كه خواسته بود راديو را خاموش بكند آخرين كلماتي را كه شنيده بود يادش آمد:چاي عقاب نشان.

            نزديكي مغازه اي رسيد.داخل مغازه نگاهي انداخت .قوطي هاي چاي عقاب نشان به رديف روي هم چيده شده بودند.

            خانمي با كودكش از روبرو مي آمد.كودك به مادرش گفت:مامان، آدامس.آقاي پاكروان دست در جيب چپ كتش كرد.آدامسي كه ديروز خريده بود هنوز توي جيبش بود.

            از چهارراه گذشت.اتومبيل پيكان شيري رنگي پشت چراغ قرمز متوقف شده بود.عكس هنرپيشه اي روي شيشهء بغل آن چسبانده شده بود.پسركي كتابي در دست داشت مي گذشت. آقاي پاكروان توانست عكس همان هنرپيشه را روي جلد كتاب پسرك ببيند.

            دو تا مرد جوان  صحبت كنان مي آمدند.يكي به ديگري گفت: من يك استكان چايي را با سه تا حبّهء قند مي خورم.آقاي پاكروان در قهوه خانه اي نشسته و چايي استكان را با سه تا حبّهء قند نوشيده است.روي ديوار مقابل عكسي ديده مي شود.پيرمردي از مرد جواني كه كنارش نشسته مي پرسد كه آن عكس ، عكس كيست و او مي گويد عكس كانديداي شوراي شهر، آقاي سلحشور است.

            آقاي پاكروان از قهوه خانه بيرون مي آيد. خانمي به شوهرش مي گويد:من آقاي سلحشور را مي شناسم.

            روي چمدان سبكي كه دست شوهرش هست نوشته شده:sport .نرسيده به ادارهء دارائي نوجواني مي آيدو روي هد بندش بارنگ سفيد نوشته شده sport :.اين ها چيزهايي نيستند كه از چشمان تيزبين آقاي پاكروان پنهان بماند.

            چند قدم مانده به كتابفروشي آقاي پاكروان ياد كتابي كه در جيب بغلي اش هست مي افتد.كتاب پيرمرد و دريا.به كتابفروشي مي رسد.مي ايستد و در ويترين كتابها را تماشا مي كند.درست در آن گوشهء سمت چپ ويترين، كتاب پيرمرد و دريا به چشم مي خورد.

            آقايي كنار ديوار ايستاده و شيشهء عينكش را پاك مي كند.آقاي پاكروان به داخل كتابفروشي سرك مي كشد.فروشنده مشغول پاك كردن شيشهء عينكش است.

            زني دو تا نان سنگك در دست دارد مي رود.آقاي پاكروان يادش مي افتد كه بايد دو تا ، بله فقط دوتا نان سنگك بخرد.بعد از خريدن نان به راه خود ادامه مي دهد.روي شيشهء مغازه اي نوشته شده : 110  به سيگارفروشي كنار پياده رو كه مي رسد بسته اي سيگار مي خرد، درست 110 تومان پرداخته است.سيگار 10 تومان گرانتر شده است.سيگاري روشن مي كند و به طرف خانه به راه مي افتد.فروشندهء سيگار مي گفت كه شكمش بدجوري قار و قور مي كند.

            در راه رهگذري از دوستش مي پرسد:روزنامهء عصر جديد؟! دوستش جواب مي دهد:امروز ويژه نامه هم دارد.

            آقاي پاكروان به خانه مي رسد.درب خانه را با كليدش باز مي كند.مي بيند پستچي روزنامهء عصر جديد را توي راهرو انداخته است.روزنامه را از زمين بر مي دارد.امروز ويژه نامه هم دارد.در را پشت سرش محكم به هم كوبيده و مي بندد.ناخودآگاه با خودش مي گويد: مرد حسابي ، چرا در را به هم مي كوبي؟

            توي اتاق راديو را روشن مي كند.نمايشنامه اي راديويي دارد پخش مي شود و صداي به هم خوردن در به گوش مي رسد و پيرزني مي گويد: مرد حسابي، در را چرا به هم مي كوبي؟!

            آقاي پاكروان راديو را خاموش مي كند. نان ها را توي سفره گذاشته كتش را درمي آورد و به رخت آويز مي آويزد.

            حالا روي مبل راحتي نشسته است و همهء چيزهايي را كه امروز ديده و شنيده است در ذهن خود مرور مي كند،بعد شروع مي كند به ورق زدن صفحات ويژه نامهء عصرجديد.

            آقاي پاكروان تازه صداي قار و قور شكمش بلند شده است.غرولند مي كند و با خودش مي گويد:خوب، سيگار هم كه گران شده است.

 

                                                                                        داود اهري

                                                                                      اهر- 9/1/82