از خاطرات جنگ

·        جبههء نوسود

·        زمستان سال 60

            شب من و دوستم را بيدار كردند.خواب آلوده سلاحهايمان را برداشته ،رفتيم و در سنگري پستمان را تحويل گرفتيم.اينجا در گذشته مدرسه بوده .خمپاره هاي دشمن جاي سالم در آن باقي نگذاشته بود.در اطراف مدرسه چندين سنگر بود و مدرسه بر بلنداي تپه اي واقع بود و دشمن آنسوي درّه در تپه هاي بلند و كوههاي مرتفع بود.

            يك شب سرد زمستاني بود.همه جا را برف فرا گرفته بود.چند دقيقه نگذشته بود كه صداي گلوله هايي كه از نزديكيها شليك مي شد به كلي خواب را از سرمان پراند.به روبرو نگاه كرديم ،خبري نبود.بعد از گذشت مدتي شنيديم در نزديكي محلي كه بوديم سروصداي گريه مي آيد.گروهبان ناراحت آمد.پرسيديم:

            - چه خبر ، سرگروهبان؟!

            گفت:

            -نفرات خودي اشتباه كرده يكي از سربازانمان را به گلوله بسته اند.

            گويا دو نفر از سربازان هنوز به وقت مانده بود كه پست شان عوض بشود،يكي از آنها به ديگري مي گويد كه مي خواهد پايين رفته و قضاي حاجت بكند و برگردد.او مي رود.بعد از مدت كمي دو نفر سرباز جديد به آن سنگر مراجعه مي كنند تا پستشان را تحويل بگيرند.اما سربازي كه در سنگر بوده يادش مي رود به آنها بگويد كه همسنگرش پايين رفته است.سنگر را تحويل آنها داده و مي رود تا بخوابد.دو سرباز جديد كه سنگر را تحويل گرفته بودند بعد از مدت كمي مي بينند از پايين يك نفر به سوي سنگر آنها بالا مي آيد.فكر مي كنند كه از افراد دشمن است.ايست هم مي دهند.اما آن سرباز ترسيده و زبانش بند مي آيدو همان سربازها او را به گلوله مي بندند.

            سربازي كه خودش را براي خواب حاضر كرده بوده با شنيدن صداي گلوله ها نگران مي شود و تازه يادش مي افتد فراموش كرده و موضوع را براي آن دو سرباز نگفته است.به سوي سنگر مي دود اما مي بيند كار از كار گذشته است...!

            جنازهء خونين سرباز تير خورده را آورده بودند.صداي شيون و گريه مي آمد.آن شب همه ناراحت و غمگين بودند.

            فرداي آن شب من آن دو سرباز را ديدم.رنگشان پريده بود و انگار خاكستر مرگ به چهره شان پاشيده شده بود.

            در اين ميان مقصر چه كسي بود؟؟؟

 

                                                                                اهر-16/2/77