پری دریایی
پري دريا يي
چندين سال بود كه مرد جوان به اين شهر، به كنار دريا مي آمد.شهري كه او در آن زندگي مي كرد از دريا خيلي دور بود.اطراف شهر را كوههاي بلند فراگرفته بود.اين بار در دل او احساس غريبي موج مي زد.گويي كسي منتظر او بود يا حادثهء غير منتظره اي مي خواست روي بدهد.روزهاي گرم تابستان بود.
ديروز به اين شهر آمد.رفت به ساحل.در درياي آبي رنگ مدّتي شنا كرد.بعداز ظهر در مسافرخانه اي كه در آن پنجرهء اتاقش رو به دريا بود استراحت نمود.او دريا را خيلي دوست داشت.هنگام غروب مردم در ساحل نشسته بودند و دريا را تماشا مي كردند.او دور از مردم ، روي سنگي نشست و وبه منظرهء زيبا و سحرآميز نور ماه كه مانند رودخانهء درخشاني بر روي دريا پرتو افكنده بود حيران ماند.دريا لحظه به لحظه به رنگي در مي آمد.او ساز دهني كوچك خود را از جيب در آورد و شروع به نواختن كرد.پاسي از شب گذشته بود كه به اتاق خود بازگشت و خوابيد.
امروز هم در درياي آبي رنگ شنا كرده، سپس در ساحل به افق نگريسته و روي ماسه ها او ل علامت بي نهايت و سپس نام بهار و نام دوست از دست رفته اش را با انگشت نوشت.حالا بعد از گشت و گذاري در شهر ، هنگام غروب به ساحل آمده و در خلوت روي سنگي نشسته و ساز دهني مي نواخت.با حيرت به پرتو ماه بر روي دريا نگاه مي كرد .آرزو داشت كه در اين رودخانهء نور شنا كند، شنا كند ...و در آن افق هاي دوردست از ديده ها نهان شود.او از دريا چه مي خواست؟ چرا اينقدر دريا را دوست مي داشت؟ خاطرات گذشته او را به تفكّر وامي داشت.در آن سرزمين غريب ، زني را كه دوست مي داشت به خاطر مي آورد.چندين سال بود كه به سرزمين خود، به شهر خود بازگشته بود و ديگر خبري از وي نداشت.
مردم ساحل را ترك كرده بودند.ماه درست بالاي سرش بود و با دهان باز و گشاده با حيرت او را مي نگريست.با ساز دهني شروع به نواختن آهنگي قديمي نمود.ناگاه متوجّه شد زني از دريا ، نه همان زن ، زن گيسو طلائي ، شناكنان به سوي او مي آيد.
مرد جوان از خوشحالي اشك مي ريخت.پرسيد:
- بهار! من تو را مي شناسم.تو اينجا ، در دريا چكار مي كني؟!
پري دريايي با خنده گفت:
- پرستو ! من هم تو را مي شناسم.بعد از رفتن تو ، يك شب هنگامي كه به خواب رفتم وقتي بيدار شدم خودم را اينجا در دريا يافتم.اينجا پري هاي دريايي زياد هستند.ما شب ها وقتي كه ماه نباشد، ستاره ها را مي شماريم.آنها تمامي ندارند.امشب تو آن آهنگ قديمي را نواختي و من شنيدم و آمدم.دوست از دست رفته ات هم در دريا شنا كرد، شنا كرد و در آن افق هاي دور دست ناپديد شد.فردا صبح طلوع آفتاب را از دريا تماشا كن ، ببين كه چقدر زيباست.
مرد جوان گفت:
- عينكت چقدر زيباست.آن را به من مي دهي؟
پري دريايي با خنده گفت:
- عينك مرا هم دوست مي داري؟!
مرد جوان گفت:
- من زيباترين عينك را در سرزمين شما ، در شهر شما ، در چهرهء يك زن روشندل ديده ام.هميشه مرا به فكر مي انداخت.حالا ديگر از علائم8 مارس
و بي نهايت الهام مي گيرم.بي نهايت افق و عشق هميشه دلمشغولي من است.مي خواهم در اين شهر بمانم و هر شب بيايم و در زير نور ماه با تو گفتگو كنم.
پري دريايي گفت:
- مي دانم.از كنار شهر شما رودخانه اي مي گذرد. آب آن رودخانه به همين دريا مي ريزد.هر موقع نتوانستي به اينجا بيايي ، اگر خواستي با من حرف بزني ، برو كنار آن رودخانه و با ساز دهني خود آن آهنگ قديمي را بنواز.من حرفهاي تو را خواهم شنيد.آب ها با زمزمهء خود حرفهاي تو را به من خواهند رسانيد.اسم خودت را گذاشته اي پرستو، اسم مرا هم يهار.بال تو را هم درمان كردم تا به سرزمين خودت برگشتي.تو هم انسانها را دوست مي داري.به آنها كمك كن.
براي من از آنهايي كه چشم دارند و چيزي را نمي بينند ، از آنهايي كه چشم ندارند اما با چشم دل همه چيز را مي بينند ، از دنيا ، از زندگي تعريف كن.گاهي شب ها به خوابت خواهم آمد.برگرد و به شهر خودت برو.مي داني چه كساني منتظر تو هستند؟
مرد جوان گفت:
- گاهي خواب مي ديدم در شهر شما هستم.در رويا مي خواستم بيايم و تو را از نزديك ببينم.اما كاري برايم پيش مي آمد و تا مي خواستم آن كار را انجام دهم بيدار شده و غمگين مي شدم.ديگر در دريا هم تا دوردست ها نمي توانم شنا كنم.از دريا مي ترسم.
پري دريايي گفت:
- مي دانم كه مرا چقدر دوست مي داري، اما ديگر در هر كجا ، هر انساني را كه ببيني ، آن انسان براي تو من هستم، دوستت هست.هر زمان كه به يك گوش ماهي گوش بكني حرف هاي ما را خواهي فهميد.
هنوز براي تو خيلي حرفها براي گفتن دارم.يك روز تو هم در دريا به آن افق هاي دوردست شنا خواهي كرد.هرگز تو را فراموش نمي كنم و تنهايت نخواهم گذاشت.يكبار ديگر آن آهنگ قديمي را بنواز و ديگر برو و بخواب.فردا صبح منتظر طلوع آفتاب از دريا باش.
مرد جوان يكبار ديگر آن آهنگ قديمي را نواخت.پري دريائي مدهوش، انديشناك و غمگين به او نگاه مي كرد و به آهنگ گوش مي كرد...!
مرد جوان از پري دريايي خداحافظي نموده و به مسافرخانه به اتاق خويش بازگشت.باز هم ديروقت خوابيد، اما صبح زود بيدار شد و منتظر طلوع آفتاب ماند.
خورشيد، خورشيد سرخفام ، در حال طلوع بود.گيسوانش بر روي دريا مانند يك رودخانهء نور بود.دريا به آرامي موج مي زد.مرد جوان با شادي به اين منظرهء زيبا و فراموش نشدني مي نگريست.دريا هر لحظه به رنگي در مي آمد و در اين هنگام انساني در دريا به آن افق هاي دوردست به سوي خورشيد شنا مي كرد.مرد جوان با خوشحالي گاهي به دريا و گاهي به آن انسان نگاه مي كرد و قلبش از اين منظرهء جاندار به تندي مي تپييد.روزي او هم ...!
***
در راه، اتوبوس از ميان جنگل سرسبز عبور مي كرد و او با حيرت جنگل را تماشا مي كرد.حرف هاي پري دريائي را به خاطر مي آوردو حرف آن دوست از دست رفته اش را كه در آخرين ديدار گفته بود: برگرد به خانه، اما عاقل باش. آن آهنگ قديمي در طول راه در تمامي وجود او نواخته مي شد و خاطرات گذشته را در برابر ديدگانش زنده مي كرد.
داود اهري
11/5/78
در این وبلاگ شما شعرها مقالات و داستانهای کوتاه از داود اهری را می خوانید.نقل مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده آزاد می باشد.