پسر بچه هایی که از اهر چایی برمی گشتند
پسربچه هايي كه از اهر چايي بر مي گشتند.
در آن بعد از ظهر گرم تابستاني 8-7 نفر بوديم و از اهر چايي بر مي گشتيم.رودخانه خشكيده بود ، اما در كنار باغي بركهء كوچكي بود و ما آن روز دو تا لاك پشت كوچك و چند ماهي صيد كرده بوديم .دو تا مار ماهي را هم گرفته ،با چوب كبريت دندانهايشان را شكانده بوديم و مي شود گفت با دست پر ، شادمانه به شهر، به خانه هايمان باز مي گشتيم.
بين راه يكي از بچه ها ، برادر ابوالفضل، عقب مانده بود.ناگاه ديديم در حاليكه كت كهنه اي را دستش گرفته بود به طرف ما مي دود.نزديكتر شده نفس نفس زنان گفت:
-اين كت را كنار راه پيدا كردم.
در جيب كت چند تا سند زمين و 120تومان هم پول بود.يكي از بچه ها خنده كنان گفت:
-جانمي جان! با اين پول مي توانيم سينما برويم و هر كدام نفري يك كوكا كولا هم بنوشيم.
من كمي فكر كردم.گفتم:
-آي بچه ها! حتما اين كت مال يك روستايي بيچاره است و موقعي كه داشته روستا مي رفته از روي اسبش افتاده.هر كجا باشد الآن پيدايش مي شود.بياييد منتظرش بمانيم و اين ها را به او باز گردانيم.
همهء بچه ها راضي شدند و ديگر حرفي نزدند.
بعد از گذشت مدتي ديديم از دور يك روستايي كلاه شاپو به سر در حالي كه به سر و رويش مي زند،ناله مي كند و زمين را نگاه مي كند دارد مي آيد.من به طرف او رفته و به او گفتم:
-عمو جان! حتما كتت را گم كرده اي.ناراحت نباش.اين كت تو، اينها سندهاي زمينت و اين هم پولهايت.
او اول خوشحال شد.آنها را گرفت، اما بعد گفت:
-نه! من چند هزار تومان پول هم توي جيب كتم داشتم.زود باشيد و پولهايم را بدهيد.
من و تمامي بچه ها با تعجّب به صورتهاي همديگر نگاه كرديم و ناراحت شديم.عجب دچار درد سري شده بوديم.اين هم جواب خوبي ما.گفتم:
-عموجان! فكر مي كني ما آنقدرها ساده ايم كه پولها را برداريم و اينجا منتطر تو باشيم كه تو هم بيايي و يقهء ما را بچسبي؟!
گفت:
من اين حرفها سرم نمي شود.اگر ندهيد بايد برويم شهرباني.
ما راستي راستي ترسيديم.يك درشگه چي با درشگه اش ماسه مي آورد.نزديك شد.لگام اسبش را كشيد و ايستاد.من موضوع را به او گفتم.به طرف من اشاره كرد و به مرد روستايي گفت:
-من اين پسرك را مي شناسم.بابايش مرد خوبي است.باور نمي كنم كه دروغ گفته باشد.
اما مرد روستايي ول كن ما نبود و دائم قسم مي خورد.
من كمي فكر كردم.رويم را به طرف برادر ابوالفضل كرده و گفتم:
-راستش را بگو ، پولها كجاست؟
اما او حرفي نزد.يك كشيده.گفت:
-با من بيا.
رفتيم.در كنار جاده ، داخل باغي در جايي دسته پولهايي را كه قايم كرده بود درآورد و به من داد.برگشتيم.پولهاي مرد روستايي را دادم.پولها را شمرد و با شادي گفت:
-سلامت باشيد.
كمي هم ما را دعا كرد و به طرف روستا به راه افتاد.
هوا داشت تاريك مي شد.با بچه ها سوي خانه هايمان مي رفتيم.در راه گفتم:
-آي بچه ها! اما مي دانيد كه ما فقط مي توتنستيم به سينما رفته ، يك فيلم ديده و يك كوكاكولا بنوشيم و در عوض برادر ابوالفضل به ريش ما مي خنديد و بيچاره عمو روستايي مي ماندو دو دست و كله اش...؟!
همهء بچه ها خنديدند.فقط برادر ابوالفضل بدون اينكه حرفي بزند از ما جدا شده و انديشناك به طرف خانه شان به راه افتاد.
اهر-11/2/77
در این وبلاگ شما شعرها مقالات و داستانهای کوتاه از داود اهری را می خوانید.نقل مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده آزاد می باشد.