اندوه
اندوه
زمستان سپري شده بو د .با هم به باغچه رفتيم.گفتم بيا با هم باغچه را بكاريم. سكوت كرد . او خا طره خوشي از باغچه نداشت . از ا شكهاي پنها ني او فقط من خبر داشتم .
بهار گذ شت و باغچه روي گل و سبزي به خود نديد.
زمستان فرا رسيد .از شيشهء پنجره بارش برف را تما شا مي كرديم و هر دو به سرنوشت باغچه فكر مي كرديم . سرنوشت من او که با سرنوشت باغچه گره خورده بود و برف سفيد همچنان بر باغچه مي باريد. شب بود . يك شب طولاني ...
بهار84 داود اهری
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد ۱۳۸۶ ساعت 15:58 توسط داود اهری
|
در این وبلاگ شما شعرها مقالات و داستانهای کوتاه از داود اهری را می خوانید.نقل مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده آزاد می باشد.