مثنوی
مثنوی
دل زمانی از تفکّر در عدم محزون بود
این پریشان خاطری از نیستی افزون بود
سالهادر جستجو بودم مگر یابم بقا
جاودان باشم به دنیا اندر این دار فنا
فکر من تا بی نهایت در جهان پرواز کرد
هم در این سودا سخن ها تا ثریّا ساز کرد
یک زمانی شاد بودم این دلم پرشور بود
لیک آن اندیشه دور از دسترس بس دور بود
عاقبت عشقی فریبا چشم دل را باز کرد
در زمین فارغ ز تن جان زندگی آغاز کرد
عشق اسرار نهان در گوش دل پنهان بگفت
وه چه اسراری به زندانی که درزندان بگفت
پیش هر کس باز گویم در نظر دیوانه ام
گشته ام حیران و شاید در زمین بیگانه ام
حالیا همچون کبوتر در اسارت زنده ام
فکر آزادی محالست و من از دل کنده ام
گاه می گویم که خوابی دیده ام نقشی بر آب
چون به خود آیم به خود گویم نه خوابست و سراب
این بقا هست و بقا هست و بقا هست و بقا
کی فنا هست و فنا هست وفنا هست و فنا !؟
اهر-24/2/80
در این وبلاگ شما شعرها مقالات و داستانهای کوتاه از داود اهری را می خوانید.نقل مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده آزاد می باشد.