غزل
مرغ باغ عدمم هرگز نگنجم در جهان
فارغم از غم عالم بی نیازم از زمان
هر دمم خسته صدایی خواندم سویش مرا
نیستی تشنهء خوابم می کند خوابی گران
دیولاخیست همین هستی به کامش می کشد
نیست کاشانهء امنی راه شیری کهکشان
عاقلم اینهمه اضدادی که بینم بیشمار
فکر بی دغدغه من از صلح کی دارم گمان
پس ز اسرار عدم جستم همی دریافتم
غیر نامی همه بی نامی ندارد یک نشان
از وجودی که مرا از بی وجودی دور کرد
وه چه دلخسته دمادم می کشم آه و فغان
این چه فکری یست که عاصی می کند هر شب مرا
ساربانا ! اثری کو از هزاران کاروان؟
آگهی، مقصد ما باری همان بی مقصدیست
بارها وا نه ز صحرا بگذریم بی ساربان!
اهر-18/12/78
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 0:35 توسط داود اهری
|
در این وبلاگ شما شعرها مقالات و داستانهای کوتاه از داود اهری را می خوانید.نقل مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده آزاد می باشد.